دیروز از تلوزیون شنیدم که می گفت نمی دونم یه روز یا این هفته ُ هفته دختران است من هم جا داره که همین جا به شما دوستای گلم تبریک بگم و این که چند روز پیش یه پست درباره سیر تکاملی آقا پسر ها گزاشتم امروز هم می خوام درباره دخترا بزارم . امیدوارم خوشتون بیاد و ناراحت نشین چون من هم مثل خودتون یه دختر هستم !!!!
سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي !!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 15:20  توسط محمد
|
در وبلاگ رو آروم باز کن تازه خوابیده

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 15:25  توسط محمد
|
حالا با هم سیر تکاملی آقا پسر ها رو می خونیم . بخونید و لذت ببرید دوستان عزیز تر از جان ..
سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 9:45  توسط محمد
|
از سروده های حافظ در سال ۱۳۸۵ ! ! ! !
نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
ديدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بي خيالي
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که مي سرايم شعر سپيد باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
گفتم : رقيب ، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، ديروز يا پريروز
گفتم : بگو ، ز مويش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : کجاست جمشيد ؟ جام جهان نمايش ؟
گفتا : خريده قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو ، ز ساقي حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ، ز محمل يا از کجاوه يادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقي
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جای هدهد ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگي
گفتا : که ادکلن شد در شيشه های رنگي
گفتم : سراغ داری ميخانه ای حسابي ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابي
گفتم : بيا دوتايي لب تر کنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان ؟
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتي ؟
! گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي!! !! !!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 10:5  توسط محمد
|
کامپوتر به نظر شما مذکر یا مونث ؟؟ در این باره می بینیم حرفا و نظرات دوستانمان را ....
استاد زبان فرانسه در مورد مذکر يا مونث بودن اسمها توضيح ميداد که پرسيد
کامپيوتر مذکر است يا مونث؟
کليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام کردند
وقتي به آن عادت مي کنيم گمان مي کنيم بدون آن قادر به انجام کاري نيستم
با آن که داده هاي زيادي دارند اما نادانند
قرار است مشکلات را حل کنند اما در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند
همين که پايبند يکي از آنها شديد متوجه ميشويد که اگر صبر کرده بوديد مورد بهتري از آن نصيبتان مي شد
کليه دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام کردند
به غير از خالق آنها کسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد
کسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي آورد
کوچکترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي کنند تا بعد ها تلافي کنند
همين که پايبند يکي از آنها شديد بايد تمام پول خود را صرف خريد لوازم جانبي آنها بکنيد
حالا به نظر شما کامپیوتر مونث است یا مذکر ؟؟؟ اگر هم دلیلی دارید برای اثبات حرفتون می تونید با ما در میان بگزارید . با تشکر ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:59  توسط محمد
|
بچه ها می خوام یه چیزی بگم
برای تامین هزینه های سنگین وبلاگ نویسی مجبور شدم اسپانسر قبول کنم ( تبلیغات )
دیگه شما به گندگی خودتون ببخشید اینم پیامهای بازرگانی پشتیبانان مالی :
- سلام خانم
* سلام
- ببخشید این نیسان پر از تاژ مال شماست ؟
* آره خوب چه طور مگه
- چرا انقدر زیاد ؟
* اینکه چیزی نیست من تاژ و کامیونی هم میبرم چند کامیون تاژ اضافه تو خونه باشه که ضرری نداره !!

گفتار صادقانه در تبلیغات تاژ نشانه احترام به مصرف کنندگان است
**************************************
دخترم چاه دستشویی تون گرفته .... حمیددددددددددددددد
دخترم اتاق چرا کثیفه ..... حمیدددددددددددد
دخترم من تشنمه ... حمیدددددددددد
و.................................................... این قصه سر دراز دارد
به 3 نفر از کسانی که نقش خانم آقا حمید رو توی این زندگی مشترگ به
صندوق پستی 0000000 بفرستند بدون قرعه کشی یه آپارتمان میدیم

تبرک بخر – مثل خر بپز
**************************************
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 14:6  توسط محمد
|
چند وقتیه مملکت خیلی شیر تو خر تو قمر تو میش تو عقرب شده ( حال کردی چقدر سرکار بودی 1 ساعته داری این خط رو می خونی آخرم منظورم و نفهمیدی
) داشتم می گفتم و با این اوضاع فیل تو موش ( استعاره از خط اول ) وظیفه خودم میدونم که اطلاع رسانی کنم :
اول اینکه نمایشگاه ایران پلاست در تهران افتتاح شده و شما می تونین جدیدترن مدل های لگن ، تشت ، کاسه و بشقاب ، دمپایی توالت و سایر دستاورد های متخصصین توانمند ایرانی رو توش ببینید
در ضمن تو همین نمایشگاه یه سطل آشغال جدید معرفی شده ( مبتکر اردبیلی ساختش ) که اگه آشغال رو جلو چشش بندازی زمین یه پس گردنی بهت میزنه 

در ادامه این خبرها می رسیم به رزمایش خیلییییییییییییی بزرگه پیامبر اعظم 2 که به گفته وزیر دفاع خیلی با ورژن اولش فرق داره ولی چون اسم دیگه ای نبود که روش بزارن مجبور شده دوباره............
تو این رزمایش ما مثل همیشه یه پیام داریم صلح و دوستی در منطقه که برای رسوندن این پیام از موشک شهاب 3 و زلزال استفاده می کنیم ( تلمیح از قصه دوستی خاله خرسه ) بچه ها ببخشید چون من از بس درس خوندم ( آره خیلی خوندی جون خودت ) مانیتور رو شبیه کتاب فیزیک می بینم ( پرانتز قبلی صحبتهای وجدانم بود ) .
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 13:59  توسط محمد
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 19:44  توسط محمد
|
نتیجه مسابقات هولوکاست
نتیجه مسابقات کاریکاتور هولوکاست اعلام شد. بنا به اعلام صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، برنده اول این مسابقه ضمن تشکر اعلام کرد که چون جانش در خطر است، نام او را اعلام نکنند و جایزه را برایش نفرستند. برنده دوم این مسابقه هم که یک فرانسوی بسیار معروف است، از دریافت جایزه خودداری کرد و از ترس سکته کرد. برنده سوم نیز که از مسلمانان شجاع خاورمیانه است، اعلام کرد که قصد دریافت جایزه و اعلام نامش را ندارد. بنا به گفته آگاهان این اولین مسابقه بین المللی است که هیچ یک از برندگانش حاضر به پیروزی در آن نشدند. یک منبع نسبتا آگاه اعلام کرد که اصلا چنین مسابقه ای برگزار نشده و تنها سندی که از این مسابقه در دست است، اطلاعیه پایانی آن است. همچنین تعدادی از کاریکاتوریست های طرفدار فلسطین و مخالف اسرائیل اعلام کردند که حاضرند برای نابودی اسرائیل بمیرند، اما می ترسند که کاریکاتورشان چاپ شود.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 14:41  توسط محمد
|
سلام دوست من امروز تولدمه این گل تقدیم به تو
برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سر مستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی...
.JPG)
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 13:3  توسط محمد
|

تا حالا شده به خاطر اينکه کسي صداي شکستن قلبتو نشنوه با صداي بلند بخندي... ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 12:51  توسط محمد
|
بدون شرح !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 12:48  توسط محمد
|
اصولا حفظ آبرو تا اطلاع ثانوی از اهم مسائل خانوادگی در کشور بوده و بر هر پدر و مادری است که تا لحظه به قتل رسیدن توسط فرزندشان آبروی وی را حفظ کنند. در همین راستا و برای اثبات این ضرورت که حتما باید جمعیت ایران به دو تا سه برابر افزایش یابد، خبر زیر در وب سایت انتخاب منتشر شد:
یک دختر 24 ساله به اسم ساناز که مدتها معتاد بوده است و همه شهر بجز پدر و مادر و خانواده از این موضوع خبر دار بودند، و این ساناز خانم چند بار از خانه فرار کرده، ولی برای حفظ آبروی خانواده گاهی به خانه برمی گشت، با پدرش که شدیدا به فکر آبروی خانواده بود درگیر شد. سهراب 75 ساله، پدر ساناز، بعد از اینکه متوجه شد ساناز می خواهد دوباره از خانه بیرون برود، برای حفظ آبروی خانوادگی، تصمیم گرفت جلوی خروج وی را از خانه بگیرد، اما ساناز 24 ساله که حال و حوصله حفظ آبرو نداشت، با چاقو پدرش را زخمی کرد. قرار شد خانواده مذکور برای حفظ آبرو سهراب را به بیمارستان نبرند، اما جراحات عمیق بود، به همین دلیل قرار شد در بیمارستان اعلام کنند که سهراب دچار مارگزیدگی شده تا آبروی ساناز حفظ شود، اما سهراب بیچاره در اثر ضربات دخترش کشته شد. چند روز بعد ساناز به اتهام ولگردی و اعتیاد دستگیر شد ولی برای حفظ آبروی خانواده اش اعلام کرد که خانواده ندارد. در حال حاضر برای حفظ آبروی مذکور نیروی انتظامی از انتشار عکس و نام خانوادگی ساناز مذکور خوددداری کرده است.
شش ماه بعد: نیروی انتظامی تهران اعلام کرد که عکس و مشخصات قاتلی را که دچار جنون شده و هر روز سه نفر را می کشد به دست آورده است، و از کلیه شهروندان درخواست کرد قاتل مذکور را دستگیر کرده و یا اگر چنانچه ردپایی از وی دارند به نیروی انتظامی خبر دهند. نیروی انتظامی اعلام کرد که برای حفظ آبروی قاتل مذکور و اعضای خانواده اش نمی تواند عکس و مشخصات وی را منتشر کند، به همین دلیل مردم باید تلاش کنند خودشان حدس بزنند که قاتل چه کسی است.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 19:0  توسط محمد
|
من نمی دونم چه سریه ما وبلاگ نویس ها انقدر نظرهای شما رو دوست داریم ؟
آخه میدونین وقتی نظر میدین آدم احساس می کنه کسی هست که نوشته هاش
رو میخونه !! حالا بگذریم عیدتون مبارک باشه البته قبلا تینا جون گفته ولی من بازم
میگم که مبارک تر بشه
این حرفهای قشنگ رو از ما یادگاری داشته باشین....
نیما یوشیج : محال از طرز فکر ما به وجود می آید
مارکز : بهترین راه پیش بینی آینده ساختن آن است
دیل کارنکی : نعمت های خود را بشمارید نه محرومیت ها را
کنفوسیوس : آنکه به فکر فردا نیست به غم فردا دچار خواهد شد
کارلوس کاستاندا : دانایان با عمل زندگی میکنند نه با اندیشه عمل
مارکو اکلینز : اگر به دنبال موفقیت نروید او به دنبال شما نخواهد آمد
فیثاغورث : خشم با دیوانگی آغاز می شود و با پشیمانی پایان میگیرد
منتسکیو : انسان ها مانند رودخانه هستند هرچه عمیق تر باشند آرام ترند
منبع : تکه کاغذ چسپیده به دیوار اتاق تنهایی من
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 23:21  توسط محمد
|
حالا با هم چند تا لطیفه می خونیم من که اصلا حوصله آپ کردن نداشتم نمی دونستم هم چی بنویسم به هر حال بخونید خوشتون اومد نظر هم بدین...
قزوينيه ميفته زندان : میگن : بچه بود؟ میگه : نه میگن :زن بود؟ میگه : نه میگن : مرد بود ؟ میگه : نه بابا ، جرم من سياسيه میگن : هووووووووووووو ، يعنی رهبرو
بچه اصفهاني توي امتحان بيست ميگيره. باباش ميزنه توي گوشش و ميگه: خاك بر سرت كنن، با نمره 10 هم ميشه قبول بشي، حتما بايد اين همه خودكار حروم ميكردي!!!
تركه جاي پارك گيرش نمياد، ميگه: خدايا اگه يه جاپارك واسم پيدا كني امروز نماز ميخونم! در همين لحظه يه جاي خالي ميبينه، ميگه: خدايا نميخواد، خودم پيدا كردم
هواپيما داشت سقوط مي کرد همه داشتن جيغ ميزدن به جز يه ترکه ! ازش مي پرسن چرا تو ساکتي ؟ ميگه : ماله بابام که نيست بذار سقوط کنه !
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم .فکر نکن ياد تو بودم کار نداشتم ول مي گشتم
به يه ترکه ميگن چرا تو هر وقت ميري دستشويي در رو نميبندي؟ ميگه نه بابا، ميخواي من در رو ببندم که تو بياي از سوراخ کليد نگام کني؟
سوره ياهو : اي کساني که شبها چت ميکنيد ، بدانيد که قبض تلفن شما را رسوا خواهد کرد
آیه ۱۸ سوره یاهو : ای کسانی که اینویزیبل چت می کنید بهراسید که مسنجر شما را سوسک خواهد کرد .
حدیث ۲۰ یاهو : یکی از بزرگترین گناه ها فرستادن آف های تکراری است برای رسیدن به سعادت از فرستادن آف تکراری بپرهیزید!!!
سوال کنکور:
....... بی تو سردم. ( کدام گزینه برای برطرف کردن این مشکل صحیح است؟)
الف) پتو
ب) لحاف
ج) تشک
د) آرش!!!!
فعلا دیگه کافیه . اینا رو به مناسبت عید فطر براتون گزاشتم که بخونید و شاد باشید مثل من نباشید که من امشب خیلی دلم گرفته بود اصلا حوصله نداشتم .....
عید رو به همه شما دوستان عزیزم تبریک می گم و طاعات و نماز روزه هاتونم قبول باشه .
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 0:26  توسط محمد
|
یه نکته درباره شلوار کوتاهی که بعضی از این خواهران می پوشن . یه شیخی راجع به این مساله برامون صحبت کردن با هم می بینیم ...
شيخي را گفتند : مدتي است که در شهر شلوار کوتاه رايج گرديده و دختران بسياري اين البسه بر تن
مي کنند. در مذمت شلوار کوتاه چيزي بگو تا دختران از پوشيدنش صرف نظر نمايند. شيخ ما خروشيد و
گفت :خاموش !!! که شلوار کوتاه را فايده بسيار است و من در مذمتش هيچ نگويم گفتند: يا شيخ !
فايده اش چيست؟؟؟؟ شيخ ما گفت : چون دختران شلوار کوتاه پوشند ، پسرها سر به زير گردند و پايين را بنگرند. چون پايين را بنگرند هم از گزند تيرشيطان در امان مانند هم از شر چاله !!!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 0:21  توسط محمد
|