تبليغاتX
بچه های شهرک توحید

بچه های شهرک توحید

شب, رو سیاه بدی های روز است !!

سرمقاله

 سال اول / اسفند ماه / نیمکت چهارم

 

سر مقاله :

 

ما آدمی مریضی نیستیم، اما به جان شما نباشد ، به جان این خیر ندیده لاغر و مردنی ، بعضی وقتها خیلی دردمان می آید . دقیقا نمی دانیم کجایمان درد می آید ، فقط می دانیم که یک جور درد مثل گرد پاشیده می شود روی تمام هیکل مان و رنگمان می شود : زرد ، زرد ،زرد !!

همه عقیده داشتند که این یک نوع بیماری مشکوک و ناشناخته و واگیر است . این بود که بابا جانمان با نگرانی و درد ، ما را رساند به دکتر . آن هم نه دکتر صد تومانی و دفترچه ای ! بلکه دکتر با نرخ آزاد ! دکتر هزار تومانی !! دکتر هزار تومانی ، نبض و فشار خون و درجه تب ما را اندازه گرفت و گفت : « چته عزیزم ؟؟»

فرمودیم : « درد داریم آقای دکتر !» ولی فکرمان پیش آن هزار تومان ویزیتی بود که بابایمان از محمود آقا قرض گرفته بود تا درد ما را خوب کند .  

دکتر هزار تومانی دست های یخ زده ما را با دستهای نرم و گرمش گرفت و گفت : « کجا ؟ کجایت درد می کند عزیزم ؟» فرمایش کردیم همه جایمان !!! ولی فکرمان پیش آن اتاق سوپر دولوکس و رویایی و تلفن و موبایل روی میز دکتر بود و حس می کردیم دردمان مثل نرخ کالا ها ، هی بالا و بالا تر می رود .

دکتر هزار تومانی گفت : معمولا چه وقتهایی دردت شروع می شود ؟؟
گفتیم : تقریبا همیشه .......          به جان شما نتوانستیم بگوییم دقیقا از چه وقت .نتوانستیم بگوییم از وقتی که شدیم سردبیر این نشریه سقفی  که هی بی خودی حرص این و آن را بخوریم . از همان موقع بود که بیخودی درد ها شروع شد . خب دردمان می آید وقتی می بینیم قیمت لباسهای یک دوستی صد هزار تومان است و یک دوست دیگر صد تومان هم ندارد که دسته عینکش را درست کند ! خب دردمان می آید وقتی می بینیم عده زیادی از همشاگردی ها(اشاره به دوران مدرسه و بچه مدرسه ای ها ..) برای تنقلات ، آلوچه و لواشک غیر بهداشتی و ن ان و پنیر کوپنی می آورند و عده کمی از همشاگردی ها موز و شیر کاکائو نوش جان می کنند ! ..............

چکار کنیم ؟ دست خودمان  که نیست ! ما دردمان می آید وقتی می بینیم جامعه ما فرهنگی نیست و اکثر این همشاگردی ها خرید پفک و شکلات را به خرید مجله و کتاب ترجیح می دهند . وقتی می شنویم آمار کتاب خوانی در ایران برای هر نفر روزی یک دقیقه است مخ مبارکمان تیر می کشد ....

خلاصه ما که این درد ها را به دکتر هزار تومانی نگفتیم . ایشان هم مریضی ما را تشخیص نداد . فقط به بابا جانمان گفت : این خانوم ورپریده می خواهد از زیر درس و مشق در برود وگرنه هیچ چیزش نیست ، فقط یک کم ضعیف است .......» آن وقت روی نسخه اش چیزهایی  نوشت و بلد خواند : « باید تقویت شود . باید جوجه کباب ، مرغ بریان و ماهی تازه بخورد . »

 

بابا جانمان در کمال سادگی پرسید : آقای دکتر!! اینها را که گفتید کی باید بخورد ؟ قبل از غذا یا بعد از غذا ؟؟   

بفرمایید ! آن وقت می خواهید آدم دردش نیاد !!!؟؟

                                                                               ورپریده

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 17:2  توسط محمد   | 

ولنتاین

سلام به همه دوستان خودم و خودش

ولنتاین همه مبارک

خوش به حالتون به من که کسی تبریک نگفت ولی اشکالی نداره ....

 اینم عکس ولنتاینی ما :

 

                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 22:0  توسط محمد   | 

یاد دوران مدرسه بخیر

داس . . . .تان ( از نوع حکایت های عهد قدیم )

اندر حکایت مدرسه رفتن ابوجع جو

یاد دوران مدرسه بخیر !!

 

هوشنگ قلی خان دفتر آبادی که صاحب کتاب ها و دفتر های فراوانی در علم جانور شناسی ، سماورشناسی و نمک نشناسی می باشد ، در کتاب « الاولی ها شلخته ، الثانوی ها پای تخته » می نویسد :

روزی جعفر جوجه معروف به جع جو برای اولین بار قدم به مدرسه نهاد و چون صف ها بدید طولانی و هر طفلی در پی صفی دوان از یکی پرسید : ای خواجه ! این صف چه باشد . روغن یا مرغ ؟!    آن طفل بخندید و گفت : « نه روغن ، نه مرغ . اینجا دبستان است است و این صف اول ج باشد . »

پس ابو جع جو در صف ایستاد و آب دماغ خود بالا کشید . آن طفل ابو جع جو را به دیگری نشان داد و مسخره اش همی کرد .این تمسخر برای ابو جع جو بی معنا بود از آنکه آمده بود با سواد شود .

و چون صف پای به کلاس نهاد ابو جع جو پا به آنجا ننهاد و با خود چنین گفت : « همه با کفش داخل می شوند ، من اما نباید بشوم این کمال بی ادبی است . »

این را گفت و کففش را از پا بیرون کرد و قدم در کلاس نهاد .

دقیقه ای بعد چون معلم به کلاس آمد بر پا گفتند و او بر جا ماند و چون برجا گفتند او برپا شد . معلم خیره در او شد و گفت : «

چو بر پا می دهند از جا بر خیز                                    چو بر جا می دهند بنشین پشت میز

آنگاه با تعجب دید که جع جو کفش به  پا ندارد . ابرو در هم کشید و گفت : « پس کفشت کو ؟ »

پاسخ داد : از روی ادب جلوی در از پا کندم !
معلم  خنده ای کرد و گفت : لازم نبود به این کار . اینجا مدرسه است و همه کودکان چه در حیاط و چه دستشویی و کلاس ، با کفش هستند . حالا برو کفشهایت را بپوش .

در میان خنده های تمسخر آمیز بچه ها ابو جع جو به حیاط رفت و کفش خود بپوشید . این خنده ها برای او بی معنا بود . از آنکه آمده بود با سواد شود . معلم پس از اندکی پند و اندرز درس دادن آغاز کرد .

ظهر هنگام مدرسه تعطیل و ابو جع جو راهی خانه گردید . اوبا شادمانی پا به اتاق نهاد و سلام کرد و گفت : من با سواد شده ام ! من با سواد شده ام !

مادر چشم غره ای نمود و گوشش را همچون شیر گاز بپیچاند و گفت : خب ! شده ای که شده ای ، چرا با کفش به اتاق آمده ای ذلیل مرده !!!!

ابو جع جو که خودش هم ندانسته بود چگونه به اتاق آمده به حیاط بازگشت و کفش از پای بیرون کرد و با شادمانی گفت : من با سواد شده ام . من خیلی با سواد شده ام .

مادر گفت : خب مبارک است .حالا چه یاد گرفته ای که با سواد شده ای ؟

ابو جع جو کاغذی برداشت و این گونه نوشت : ا ا ا ا ا

مادر قاه قاه خندید . اما این خنده برای ابو جع جو بی معنا بود ، زیرا او با سواد شده بود و دیگر خیال مدرسه رفتن نداشت !!!!!                                                       « خروس قندی »  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:19  توسط محمد   | 

تراوشات ذهنی یک کاراگاه

کاراگاه به کتاب های اتاقش چشم دوخت. احساس می کرد باید چیزی پشت آن کتابها باشد، باید چیزی پنهان شده باشد، همیشه کشف کرده بود که چیزی پشت یک چیز دیگر است. برای اینکه ببیند پشت کتابها چیست، کتابها را برداشت، پشت کتابها یک دیوار بود. آیا آنها می خواستند چیزی را پشت دیوار پنهان کنند. به راهرو رفت و پشت دیوار را نگاه کرد، پشت دیوار راهرو بود. آیا آن راهرو به جایی ختم می شد؟ راهرو را تا آخر قدم زد، راهرو به دستشویی ختم می شد؟ چه کسی آن دستشویی را ساخته بود؟ راز آن دستشویی چه بود؟ صدای سیفون آمد. چرا در آن لحظه سیفون کشیده شده بود؟ وقتی پدربزرگ ۱۰۰ ساله اش از توالت بیرون آمد، احساس کرد که همه چیزهایی که پشت کتابها بود فهمیده است.

 

به جون مادرم کار من نیست همش تقصیر این سید ابراهیم نبوی

آخه چرا به من اون طوری نگاه می کنی !!! من نازی رو طلاق نمیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 22:35  توسط محمد   | 

بهترین انجمن موسیقی ایرانی

انجمن موسیقی سنتی طرقه

بزرگترین انجمن موسیقی سنتی در ایران

                               انجمن بزرگ طرقه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 11:39  توسط محمد   | 

کاملا اتفاقی

به عقیده من هیچ ارتباطی بین عکس و تیتر روزنامه وجود نداره !!!!

ولی حرکت این حاج آقای توی عکس عجیب من رو یاد عمل شریفه ی بیلاخ میندازه !!

           

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 20:58  توسط محمد   | 

یک مغز آمد، صد و پنجاه هزار مغز رفتند

همزمان با منصوب شدن صادق واعظ زاده به عنوان معاون علمی و فنآوری رئیس جمهور، اعلام شد که « فرار مغزها در دولت نهم به دو و نیم برابر افزایش یافته است. براساس همین خبر سالانه 150 هزار نفر از بهترین مغزهای ایرانی در حال ترک کشور هستند.»

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنگه از تصادفي مرگبار جان به در برده مي داند هر لحظه گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند


ترکه از تاکسي پياده مي شه درو محکم مي بنده مي گه پدر سگ خودتي. راننده مي گه من که چيزي نگفتم .ترکه مي گه بعدا که مي گي


ميدانيد كه: كوكا كولا در اصل سبز رنگ است!!
عمومي ترين نام جهان محمد است!!
اسم قاره ها با همان حرفي كه آغاز ميشود پايان ميابد!!
شما نميتوانيد با حبس نفستان خود كشي كنيد!!
محال است آرنج دستتان را بليسيد!!
وقتي عطسه ميكنيد مردم به شما عافيت باش ميگويند چون قلب شما به مدت يك ملنيليونيم ثانيه ميايستد!! خوك‌ها به دليل فيزيك بدني قادر به ديدن آسمان نيستند!!
فندك قبل از كبريت اختراع شد
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:34  توسط محمد   | 

طرح پنج فوریتی

 

یک طرح با پنج فوریت

 

بچه هم بچه های قدیم . هر چه می خواهیم وارد دنیای سیاست و سیاست بازی نشیم انگار نمی شه  و مثل آدمی که سوار سر سر ه باشه ، هی سر می خوریم توی این سرازیری . یک طرح با 5 فوریت دادیم که بفرستیم مجلس بلکه تصویب بشه . البته ما در بس مخلص همه نماینده ها و وزرا و رئیس جمهور های قبلی و فعلی و آتی هم هستیم . ولی نمی تونیم چیزیز را که به عقل ناقصمون می رسه نگیم .!!!

 

طرح پنج فوریتی منه ورپریده اینه :

1 وزارت نفت خوب است ، اما اگر یک وزارت خانه جدید به نام  « وزارت حرف » ایجاد شود می توان به راحتی با مردم حرف زد وبه آنها وعده سر خمن داد .

2 وزارت بازرگانی عالی است ، اما بنده پیشنهاد می کنم یک وزارت خانه جدید به نام « وزرات بازرگرانی » ( که از در هم ریختن حروف بازرگانی به دست می آید .) ایجاد شود تا هر موقع که قرار شد قیمت اجناس بالا رود ، این وزرات خانه از دخالت نیرو های مشکوک جلوگیری کند .

 

3 وزرات پست و تلگراف و تلفن  کارش حرف نداره ، اما چه اشکال داره یک وزارت خانه جدید به نام وزارت « پست و مقام و ماشین و تلفن » ایجاد شود که در تقسیم پست ها و مقام های مدیریتی و ماشین های دولتی و تلفن های موبایل ( همراه ) بین مدیران و مقامات با صلاحیت ، عدالت را رعایت کند !!

4 وزارت آموزش و پرورش ( که الهی قربونش برم !![ خدا نکنه !!] )کار آموزش و پرورش همشاگردی ها را مثل همیشه ادامه بدهد ، ولی یک وزرات خانه جدید به وجود بیاید به نام ( وزارت  آزمایش و پرپرش ) تا طرح های آموزشی خود را اعم از نظام قدیم و جدید و واحدی و .... را به جای موشهای آزمایشگاهی بر روی همشاگردی های بیچاره ما آزمایش کند که اگر خوب از آب در آمد ، ادامه بدهند و اگر بد بود که خوب هیچ..... پرپرش کنند .

5 وزارت مسکن هم که شکر خدا دارد تند و تند مسکن می سازد و مفت و مجانی می دهد به این مردم نمک نشناس !!!؟؟ حالا اگر یک وزارت خانه جدید به نام وزارت مُسکن ( قرص های آرام بخش ) ایجاد شود و تند و تند مُسکن تولید کند و مجانی بدهد به مردم که بخورند و فکر قسط و پول پیش واجاره نباشند ، به کجای دنیا بر می خورد ؟!

6!! وزارت راه هم که الحمد الله تند و تند راه می سازد و به امور راه ها و بزرگراه ها می پردازد ، حالا چه اشکالی داره که ( وزارت چاه  ) هم تاسیس شود که به امور چاه و چاله و چوله های جاده ها و خیابان ها بپردازد ؟!!

 

 

البته طرح 5 فوریتی بود ولی خوب دیگه اینم یه جورشه ! فکرش رو باید می کردید آخه ما چیمون درست و برنامه ریزی شدس که طرح دادنمون باشه !!  (می دونم دارم شکسته نفسی می فرمایم !!!؟؟؟؟)

 

           با تشکر _ ورپریده ( تینا چیتی بر گرفته از نام لوبیا چیتی )  

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 10:9  توسط محمد   | 

تست خودشناسی از روی نحوه خوابیدن

خيلي باهوش هستيد و مشتاق يادگيري ، هنوز بعضي وقت ها ذهنتان آكنده از عقايد غير عادي است كه مردم به سختي از آن پيروي مي كنند . از خانواده تان به خوبي مراقبت مي كنيد . مشكل اين است كه به ندرت كسي را دوست ميداريد و يك كم مشكل پسند هستيد


احساس تنهايي و افسردگي مي كنيد چون فكر و ذكرتان معطوف ناكامي ها و شكست هاي گذشته است. دو دل و مردد هستيد و اين گمان را در بقيه ايجاد ميكنيد كه عشق در زندگي شما گم شده است


هركس كه به اين شكل مي خوابد دل مشغولي دارد و در پذيرفتن تغييرات دچار مشكل مي شود . تنهايي برتري شماست . هنوز چگونگي آزاديتان در آستانه تحمل شماست


درجمع مثل يك فرد واقعي به نظر مي آييد ولي خيلي تودار خجالتي و ضعيف هستيد. سعي مي كنيد كه راز دار باشيد ، اگر با مشكلي مواجه شويد ترجيح مي دهيد پيش خودتان نگه داريد تا به كسي بگوييد . تعجبي نيست كه در خواب هم اخم مي كنيد


خيلي ايراد گير هستيد و هميشه ميناليد و شكايت مي كنيد. شايد اسم دوم شما (عصباني ) باشد . به آساني عصباني مي شويد و به خاطر مسائل كوچك بيش از حد هيجان زده مي شويد. زندگي معامله آنچنان بزرگي نيست ، ياد بگيريد كه راحت باشيد


مثل اينكه كوته فكر هستيد ، همينطور خيلي خودمختار و خود راي و هميشه مردم را مجبور به برآورده كردن نيازهاي خودتان ميكنيد . احتمالا بي پروا و بي هدف هم هستيد


چه روح آزادي خواهي ! اين حالت هويت واقعي شما را نشان مي دهد. دلداري، عشق، زيبايي و پرستش. همينطور خيلي ولخرج هستيد اما خوشبختانه به همان نسبت هم پول بدست مي آوريد. عادت بد شما اين است كه كمي كنجكاو هستيد و به نظر مي رسد كه از شايعه پراكني لذت ميبريد


شما انسان مطمئني هستيد. درهر كاري كه به عهده بگيريد به دليل كوشش بي امان خودتان موفق خواهيد شد. ميگويند كساني كه به پهلوي راست ميخوابند و بازوي راستشان زير سرشان است ، آينده خوب و قدرت در انتظارشان است


شباهت زيادي به حالت قبل داريد. خيلي فهميده مودب ، محترم و مهربان هستيد . خوب هيچ چيزي كامل نيست ، اعتماد خودرا تقويت كنيد و ياد بگيريد كه اشتباه يا نقايص خودرا بپذيريد . در اين صورت شادي در انتظار شماست


خودخواه و كينه توز واژه هاييست كه شما را توصيف ميكند. اطرافيانتان مراقب هستند كه پاي شما را لگد نكنند، چرا كه شما به راحتي عصباني ميشويد

 

منبع : گرمسار نیوز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 22:30  توسط محمد   | 

خواص مردها

 مردها مثل « آگهي بازرگاني » هستند: حتي يك كلمه از چيزهائي را كه ميگويند نميتوان باور كرد

مردها مثل « كامپيوتر » هستند: كاربري شان سخت است و هرگز حافظه اي قوي ندارند

مردها مثل « سيمان » هستند: وقتي جائي پهنشان ميكني بايد با كلنگ آنها را از جا بكني

مردها مثل « طالع بيني مجلات » هستند: هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه مي گويند

مردها مثل « جاي پارك » هستند: خوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائي كه باقي مانده اند يا كوچك هستند يا جلوي درب منزل مردم

 مردها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند: . بامزه هستند ولي جاي غذا را نمي گيرند

مردها مثل « باران بهاري » هستند: . هيچوقت نميدانيد كي مي آيند ، چقدر ادامه دارد و كي قطع ميشود

مردها مثل « پيكان دست دوم » هستند: ارزان هستند و غير قابل اطمينان

مردها مثل « موز » هستند :. هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند

مردها مثل « نوزاد » هستند: در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته مي شويد

 

عجب دنیایی شده دیگه واسه هم جنس های خودمون هم Anti boy میزاریم

منبع : امپراطوری خنده

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 17:55  توسط محمد   | 

شخصیت محبوب خودت

                          

فکر عمو پورنگ :

او مای گاد اون بچه هه منو نشناسه بیاد سریش شه

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:47  توسط محمد   | 

Sohrab

نشانی

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
 آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 12:2  توسط محمد   | 

سر مقاله

سال اول / بهمن ماه / نیمکت سوم

 

سرمقاله:
خب دی ماه هم با همه خوبی ها و بدی ها تمام شد وماه بهمن آمد. چه ماه خوبی ! ما جماعت روزنامه سقفی پایمان را توی هر کفشی می توانیم بکنیم الا همین بهمن ماه . بهمن شوخی بردار نیست . اینجانب ورپریده ، به اتفاق سایر اعضای هیئت تحریریه روزنامه سقفی را گرامی می داریم .

ما منظورم _ من و وبلاگی هاست _ با این که سنمان قد نمی دهد اما خبرش را داریم که سالها پیش در روزهای یخ زده همین ماه بهمن مردم ایران چه آتشی برپا کردند و روی همین آتش چه آشی برای حکومت ظالمانه شاهنشاهی پختند.

ما _ منظورم را که می دانید _ سنمان قد نمی دهد ولی آن قدر ها هم شوت نیستیم که از تاریخ بی خبر باشیم . یعنی درس تاریخمان را خوب بلدیم (بلتیم !) و هیچ گاه نشده که سر کلاس تاریخ یواشکی لواشک بخوریم یا از فوتبال و این جور چیزها حرف بزنیم .( آره جونه عمم !!)

تاریخ به ما _ منظورم رو دیگه فکر کنم فهمیده باشید _ می گوید سال های سال شاهانی در این کشور حکومت می کرده اند که مثل بادمجان بی خاصیت بودند ، مثل لبو قرمز بودند ، مثل شلغم تلخ بودند ، مثل روباه مکار بودند ، و مثل خروس تاج بر سر داشتند . این شاه آخری که دیگر نوبرش را آورده بود ، همه آن صفات را داشت به اضافه وابستگی به امریکا که این یکی از همه آن یکی ها بد تر بود . یعنی ایشان بدون اجازه عمو سام یا همان امریکا آب هم نمی خوردند ، البته آب که توی سرش بخورد ، هیچ گونه نوشابه و آب معدنی و شربت هم نمی خوردند . !!

شاعر شیرین سخن می فرماید :

               گل همه رنگش خوبه

               بچه زرنگش خوبه !!

شاید با خودتان بگویید این شعر چه ربطی به موضوع دارد !! ربطش این است که همشاگردی های مثل گل ما در سال 1357 خیلی زرنگ بودند . آنها یعنی من و همشاگردی های قدیمی _ کتابهای درسی را بستند ، خودکار ها را غلاف کردند ، زیپ کیف ها را کشیدند و لام تا کام درس نخواندند و مشق ننوشتند . آنها یعنی من و همشاگردی های قدیمی _ آن قدر شلوغ کردند و کلاس ها را روی سرشان گزاشتند که اولیای مدارس مدرسه ها را تعطیل کردند و گفتند: ( بروید پی کارتان ) ولی مگر رفتند سر کارشان ؟! یعنی اصولا کاری نداشتند که بروند پی آن ! این بود که رفتند راهپیمایی و بلند بلند شعار دادند : ( مرگ بر شاه ) ! و ( مرگ بر امریکا ! ) و از آنجا که شاعر شیرین سخن می فرماید :

               یه سنگ زدم به بلبل

               صداش رفته استانبول

با هر چه سنگ بود به نیرو های ضد مردمی پلیس و ارتش آن زمان حمله کردند که صدایشان تا استامبول که خوب است تا کاخ سفید واشنگتن هم رسبد .

ما یعنی ورپریده و .... بقیه .... که از همان اولش انقلابی بوده ایم و مثل بعضی ها خودمان را انقلابی جا نزده ایم  این ایام را به همه همشاگردی ها و دوستان دیروز و امروز و فردا تبریک می گوییم ...

                                                                  «  ورپریده »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:44  توسط محمد   |