حکایت عشق و عاشقی در دانشگاه :













عاشقی گفتم ز آن پرهیز کن
چشم ها و گوشها را تیز کن
هر شبم را می خورم کپسول و قرص
ضد حالی خورده ام کز من مپرس
یاد دوران دبیرستان بخیر
سینه آزاد بود از بند و غیر
هر که عاشق شد دگر بیچاره است
در تمام ترم ها آواره است
من که دارم می شوم از غم سقط
قصه ام را با تو می گویم فقط
یاد کردم ابتدای کار را
میز های کوچک تالار را
موی خود را زود کردم بابلیس
اندکی بر فرق مالیدم گریس
کفش های کهنه را برقی زدم
دور آن تالار ها چرخی زدم
دختری دیدم مهندس گونه بود
از کلامش بوی یاس و پونه بود
چهره اش بس ایده آل از حیث سبک
می خرامید آن طرف مانند کبک
آمبولانسی در رهش از پیر و خرد
کشته هایش را دمادم می شمرد !!
خنده بر لب روی دوشش کوله داشت
کفش های خوشگلش منگوله داشت
زلف و موی خویش را مش کرده بود !
رنگ زیتون رنگ کشمش کرده بود !!
پاک بود و ساده و بی مشغله
چون حنا آن دختری در مزرعه !!!
مدتی عشقش مرا دیوانه کرد
از کلاس و درس ها آواره کرد
روزها پا در رکابش می زدم
شب به خوابم هی صدایش می زدم
تا که آ خر صبح روزی بی درنگ
در مصاف دخترک رفتم به جنگ
با هزاران شوق رفتم هاج و واج
سوی کانون امور ازدواج !!!
یک نفر آنجا صدا زد قصه چیست ؟
عاشقی آیا ؟ بگو معشوقه کیست ؟
گفتمش آری !فلانی دختر است
دختری زیبا که از گل بهتر است
نام او پرسید بر من خنده کرد
بنده را از کرده ام شرمنده کرد
گفت باید در خیالش کف کنی
عمر خود را همی درون صف کنی
نصف دانشگاه همچون جغد شوم
هر کسی بر دخترک بنموده زوم !
خواستگارانش برد بیش از دویست
سوی صف شو داخل نوبت بیاست!
غرشی کردم زبانت گاز گیر
آنچه با من گفته ای را باز گیر
چون که من در خانه صحبت کرده ام
از پدر کسب اجازت کرده ام
سفره عقدی مادرم بنموده پهن
خانه ای بابا برایم کرده رهن
دخترک واقف به احوال من است
خوب می داند خودش مال من است
بعد از آن با ناله و با آه خویش
زود رفتم سوی منزلگاه خویش
عاقبت فردا که آمد روز شد
نا جوانمردانه پشتم قوز شد!!
چون که آن سر کار خانم علیه
دخترک را دیدمش در نقلیه
او که از عشقش دلم در بند بود
صاحب یک شوهر و فرزند بود !!!!!!
عزیزم گر دختری یا پسر
تو این جمله فرو کن به سر
عاشقی در دانشگاه دیوانگی ست
انتهای راه آن ویرانگی ست
من اگر عاشق نبودم سوی یار
کشته بودم خویش را هشتاد بار
نتیجه گیری نهایی :
عشق یعنی تپه ای کز هر وری
می رود زان تپه بالا هر خری !!