شعرهای ارسالی 2
قسم به جان تو کز جان من عزیزتری
هنوز نزد من از هرچه هست و نیست سری فقط کنار تو گل را قشنگ می فهمم
که از طراوت فروردین باروری گمان مبر که در انبوه روزهای فراق
مرا از من برباید نظاره گری تو احتیاج جدا ناپذیر عمر منی
اگر چه دورترینی اگر چه بی خبری خلاصه تر بنویسم به دوریت سوگند
هنوز نزد من از هرچه هست و نیست سری
زیباترین بهانه برای تباهیم
چشمان روشنت همه رو سیاهیم دیگر دعا نمی کنم از کوچه بگذری
حتی اگر به قیمت جانت بخواهیم
باشد تو برو خدا کند خوش باشی
بامرد خیالهای کالت گل من
اما به خدا یاد خدا می ماند
فریاد من و نگاه لالت گل من
در دست تو فروردین مشغول گل افشانی
در چشم تو آیینه سرگرم خود آراییش
سهمم ز نبودنت چیست؟ای دلهره دیرین
جز لحظه شماری ها جز زجر شکیبایی
فالی زده هم همشب بی تابی حافظ را
((دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی))
یک بودن بی مورد یک بودن بیهوده
یک آدم تکراری یک آدم آلوده
عمریست که بی حاصل دنبال خیالات است
یک دلخوشی تازه یک دفتر فرسوده
آنسوتر از او اما بی دغدغه در خواب است
یک آدم بی رویا یک آدم آسوده
سهم دل این عاشق داغی و دگر...نه هیچ
تا رفته چنین رفته تا بوده چنین بوده
The darkness eats away at the at the very embers of my soul
for the deepest love I had dissolved before my eyes
__love has left me __ fleed for me __ and I still want you __ I Love her… but now she's gone

