تبليغاتX
بچه های شهرک توحید

بچه های شهرک توحید

شب, رو سیاه بدی های روز است !!

قیصر امین پور

امروز چهلمین روز در گذشت استاد قیصر امین پور است . گفتم بد نیست توی این وبلاگ ، توی این روز ،یه یادی از ایشون هم بکنیم .به همین دلیل دو تا  شعر از اون استاد برای شما گذاشتم . بعد هم یه فاتحه برای شادی روح آن مرحوم بخوونید .....

روحش شاد ....  

 

فال نیک

گفتی : غزل بگو ! چه بگویم مجال کو ؟

شیرین من ، برای غزل شور و حال کو ؟

پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم

آن برگ های سبز سر آغاز سال کو ؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله قیل و قال کو ؟

 

اگر دل دلیل است!!

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

 اگر دل دلیل است ، آورده ایم

اگر داغ شرط است ، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان ، گردنیم

اگر خنجر دوستان ، گرده ایم

گواهی بخواهید ، اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم !

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 12:45  توسط محمد   | 

فریدون مشیری

 

 

من نمی دانم

و همین درد مرا سخت می آزارد؟

که چرا انسان ٬ این دانا ٬ این پیغمبر

در تکاپو هایش چیزی از معجزه آنسوتر

ره نبرده ست به اعجاز محبت٬

چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد؟

که هنوز مهر بانی را نشناخته است؟

و نمی داند در یک لبخند

چه شگفتی هایی پنهان است

من بر آنم که درین دنیا

خوب بودن ـ به خدا ـ سهل ترین کارست

و نمی دانم٬

که چرا انسان

تا این حد

با خوبی

بیگانه است؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:21  توسط محمد   | 

تصادف

اینو تو ۳۶۰ یکی از دوستام خوندم  ..به نظرم جالب اومد ....

دو ماشين با هم تصادف بدي مي کنند، بطوريکه هردو ماشين بشدت آسيب ميبينند .ولي راننده ها بطرز معجزه آسايي جان سالم بدر مي برن
وقتي که هر دو از ماشين هايشان که حالا تبديل به آهن فراضه شده بيرون مي آيند ، خانم راننده ميگويد: چه جالب شما مرد هستيد،ببينيد چه بروز ماشين هايمان آمده ! همه چيز داغان شده ولي ما کاملا سالم هستيم
اين بايد نشانه اي از طرف خداوند باشد که ما اينچنين با هم ملاقات کنيم و شايد بتوانيم زندگي مشترکي را با صلح و صفا آغاز کنيم
مرد با هيجان پاسخ داد:بله ، کاملا" با شما موافقم اين بايد نشانه اي از طرف خدا باشد
سپس زن ادامه داد و گفت : ببينيد يک معجزه ديگر. ماشين من کاملا" داغان شده ولي اين شيشه مشروب سالم مانده است .مطمئنا" خدا خواسته که اين شيشه مشروب سالم بماند تا ما اين تصادف و آشنايي خوش يمن را جشن بگيريم
بعد زن بطري را به مرد داد
مرد سرش را به علامت تصديق تکان داد و در بطري را باز کرد و نصف شيشه مشروب را نوشيد
بعد بطري را به زن بر گرداند .زن بلافاصله بطري را به مرد برگرداند !!!
مرد گفت: مگر شما نمي نوشيد؟
زن در جواب گفت: نه . فکر مي کنم بايد منتظر پليس باشم!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 11:14  توسط محمد   | 

سيزده جمله كليدي پزشكان

اين بيماري شما بايد فوري درمان بشه:
يعني من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه اين بيماري خيلي ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتيبش رو بدم!

خوب بگيد ببينم مشکلتون از کي شروع شد:
يعني من از بيماريتون چيزي نفهميدم و ايده‌اي ندارم و اميدوارم شما خودتون سرنخي به من بدين!

يک وقت ديگه از منشي براي آخرهاي اين هفته بگير:
يعني من امروز با دوستام دوره دارم، بايد برم زودتر بزن به چاک!

هم خبرهاي خوب و هم خبرهاي بد براتون دارم:
يعني خبر خوب اينه که من قراره يه
ماشين جديد بخرم و خبر بد اينکه شما بايد پول اونو بدين!

من به اين آزمايشگاه اطمينان دارم بهتره آزمايشهاتون را اونجا انجام بدين:
يعني من 40 درصد از پول آزمايش بيماراني که به اونجا معرفي مي کنم را مي‌گيرم!

دارويي که براتون نوشتم داروي خيلي جديديه:
يعني من دارم يه مقاله علمي مينويسم و ميخواهم از شما مثل موش آزمايشگاهي استفاده کنم!

اگه تا يک هفته ديگه خوب نشديد يه زنگ به من بزنيد:
يعني من نمي دونم بيماريتون چيه شايد خود به خود تا يک هفته ديگه خوب بشه!

بهتره چندتا آزمايش تکميلي هم انجام بدين:
يعني من نفهميدم بيماريتون چيه. شايد بچه‌هاي آزمايشگاه بهتون کمک کنن!

ابن بيماري الان خيلي شايعه:
يعني اين چندمين مريضيه که اين هفته داشتم بايد حتما امشب برم سراغ کتابهاي پزشکي و درمورد اين بيماري مطالعه کنم!

اگه اين عوارض از بين نرفت هفته ديگه زنگ بزنيد وقت بگيرين:
يعني تا حالا مريضي به اين سمجي نداشتم خدا را شکر که هفته ديگه مسافرتم و مطب نميام!

فکر نمي کنم رفتن پيش فيزيوتراپيست فايده‌اي داشته باشه:
يعني من از فيزيوتراپيستها نفرت دارم نرخ‌هاي ما رو شکستن!

ممکنه يک کمي دردتون بياد:
يعني هفته پيش دو تا مريض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!

فکر نمي‌کنيد اين همه
استرس روي اعصابتون اثر گذاشته باشه:
يعني من فکر مي کنم شما ديوونه هستين و اميدوارم يک روانشناس پيدا کنم که هزينه‌هاي درمانتون رو باهاش قسمت کنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:42  توسط محمد   | 

شعرهای ارسالی 2

        تا رفته چنین رفته          تا بوده چنین بوده........

 

 

 

قسم به جان تو کز جان من عزیزتری

   

        هنوز نزد من از هرچه هست و نیست سری فقط کنار تو گل را قشنگ می فهمم

       

                که از طراوت فروردین باروری گمان مبر که در انبوه روزهای فراق

 

 مرا از من برباید نظاره گری تو احتیاج جدا ناپذیر عمر منی

   

            اگر چه دورترینی اگر چه بی خبری خلاصه تر بنویسم به دوریت سوگند

        

                 هنوز نزد من از هرچه هست و نیست سری

 

 

 

زیباترین بهانه برای تباهیم

چشمان روشنت همه رو سیاهیم دیگر دعا نمی کنم از کوچه بگذری

حتی اگر به قیمت جانت بخواهیم

 

 

 

 

باشد تو برو خدا کند خوش باشی

                                      بامرد خیالهای کالت گل من

 اما به خدا یاد خدا می ماند

                                    فریاد من و نگاه لالت گل من

 

 

 

در دست تو فروردین مشغول گل افشانی

 

 در چشم تو آیینه سرگرم خود آراییش

 

سهمم ز نبودنت چیست؟ای دلهره دیرین

 

جز لحظه شماری ها         جز زجر شکیبایی

 

فالی زده هم همشب بی تابی حافظ را

 

((دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی))

 

 

 

یک بودن بی مورد یک بودن بیهوده

 

                               یک آدم تکراری یک آدم آلوده

 

 عمریست که بی حاصل دنبال خیالات است

 

                               یک دلخوشی تازه یک دفتر فرسوده

 

 آنسوتر از او اما بی دغدغه در خواب است

 

                              یک آدم بی رویا یک آدم آسوده

 

سهم دل این عاشق داغی و دگر...نه هیچ

               

                             تا رفته چنین رفته تا بوده چنین بوده

 

 

 

The darkness eats away at the at the very embers of my soul

 

               for the deepest love I had dissolved before my eyes

  

 

 

__love has left me __ fleed for me __ and I still want you __ I Love her… but now she's gone

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 14:57  توسط محمد   | 

معذرت خواهی !!

سلام   سلام    سلام

یه سلام گرم به همه دوستای گلمون ( خودم و محمد رو عرض کردم ! )

با عرض شرمندگی !!واقعا بهتون حق می دم آخه من و محمد دانشگاه سراسری قبول شدیم این که

یه چند روزی که درگیر ثبت نام و رفت و آمد و خوشحالی و ....... بودیم ! دیگه باید ببخشید تقصیر خودمون نبود

پاک همه چیز و حتی وبلاگ رو هم فراموش کرده بودیم . البته نه این که یادمون بره ها ! نه ! وقتشو نداشتیم .

حالا من فعلا یه چند تا پست جدید دارم هر وقت آماده شد می زارم تو وبلاگ .

تشکر از این که با این که ما آپ نمی کنیم ولی بازم به یاد ما هستین و سر می زنین و این که ما رو فراموش نکردید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 14:31  توسط محمد   | 

شعرهای ارسالی

 

سلام به شما دوستان عزیز . امیدوارم که روز و روزگار خوش و ایام به کامتون باشه ! یه دوست عزیزی از من خواسته که شعرهاشو تو بلاگ بزارم من هم می خوام از این به بعد این کار و انجام بدم .حالا مثل همیشه ما رو فراموش نکنید  شعرها رو بخونید نظرتون رو هم بگید .

با تشکر ....

 دنياي من آنطور كه مي خواهي نيست                                                                                                                                     

                                   بين من وتو مسير كوتاهي نيست

 بايد بروم اگر چه ايمان دارم

                                    با داشتن تو تا خدا راهي نيست

 

امروز دوباره امتحان بی وفایی دادیم     

                         من صفر ، دلم صفر

                                   تو و آن دل بی رحمت بیست !!

 

 

اما تو درون دفتر خاطره ها                   از من بنويس در حصار گره ها

 

بنويس در آغوش خودش تنها مرد            آن مرد كه پشت پا از احساسش خورد

 

بنويس دلش را همه جانش را                 تا عشق كشيدو داد تاوانش را

                                       

 

      شعرها از : یه آدم دل خسته و عاشق !(گمنام !)

البته بازم از این شعرهاش قراره بده تا من هم بزارم تو بلاگ ..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 19:23  توسط محمد   | 

طرز تهیه آدم با کلاس

 

اگر شما ذاتا آدم با کلاسی هستید که هیچ ! در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید ، شاید باورتان نشود ، ولی شما می توانید از از جراحت خود نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید . فقط کافی است جوابهای زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید :

 

اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما آن را باند پیچی کرده اید ، هرگاه علت را از شما جویا شدند باید جواب دهید  : موقع تکان دادن پیانوی بابام ، پام مونده زیرش !

 

اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : از اسکی آخر هفته نمی تونم بگذرم !!

 

اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب باید بگویید : با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم !

 

اگرانگشت دست شما به مایتابه به پیازداغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : دیشب با قهوه جوش اینجوری شد !

 

اگر براثر ضربه چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : به سیم گیتارم گیر کرده !

 

اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد !!

 

اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید : خواهرم از هلند شکلات زیادی آورده !

 

اگر ژیان شما در جاده خاکی  چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : الکی می گن زانتیا گیربگ داره !

 

اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید : حواسم نبود میله شومینه زیادی داغ بود !

 

اگر موها و ابروهای شما در چهارشنبه سوری سوخت جواب دهید : بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم !!

 

 

نکته کنکوری : !!

راستی شما این قدربی کلاس بودید که این مطلب را تا آخر خوندید !!!!؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:25  توسط محمد   | 

امام زمان (عج)

 

ای آن که ز احوال دلم با خبری                  

                           آخر به دل شکسته ام کن نظری

عمری به سر راه تو من منتظرم

                          بر دیده قدم نه ، ز سرم کن گذری

ای خاتم اوصیا احمد مهدی

                          زیبا پسر آل محمد مهدی

ای آیینه تمام نمای زهرا

                         فریاد برس، ولی سرمد مهدی

ای آن که بود دیدن رویت مشکل

                         عالم همه زشتند و تو تنها خوشگل

زیبا رخ تو بود جمال احدی

                         در پیش رخت جهان بماند در دل

جلوه وری تو دیدن دارد

                        طرفه کوی تو دویدن دارد

*********************************

نیمه شعبان ، ولادت با سعادت امام زمان ، مهدی موعود (عج) را به شما دوستان عزیز تبریک و تهنیت می گوییم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 3:5  توسط محمد   | 

راه و روش روشنفکری !

 

چگونه روشنفکر شویم ؟؟

 

مواد لازم : شافی کاپ ، پیپ ، موسیقی کلاسیک ، قهوه کلمبیا ، کتاب شعر ( حتما به زبان فرانسوی ) محاسن به مقدار کافی .

 

روش کار : این روش خیلی روش خوبیه به این دلیل که تقریبا همه دخترا خیلی از پسرای تریپ روشنفکر خوششون میاد ! روشنفکر شدنم کار خیلی سختی نیست ، کافیه چندتا اسم نویسنده و کارگردانی رو که تا حالا کسی اسمشون رو نشنیده حفظ کنین و تو هر جمله ای که میگین ، یه دو سه تا شو بندازین !

 

در ضمن لازمه بزارین محاسنتون یه کم بلند شه ! هم نشونه روشنفکریه ، هم می تونین دستاتونو باهاش خشک کنین !!

 

سعی کنین کارایی رو بکنین که بقیه نمی کنن ! مثلا بد نیست که حداقل روزی 2بار بیفتید تو جوب ! یا تو(به) در و دیوار بخورین! در هنگام راه رفتن شیلنگ تخته بندازین ! اینا خیلی جواب می ده  و نشون میده شما خیلی کارتون درسته ....

 

 

لباس پوشیدن هم خیلی مهمه ! سعی کنین یه جوری لباس بپوشین که همه بگیرن این قضیه رو که شما روشنفکرید ! لباسای گشاد و گیوه و کش موی بنفش خیلی به کارتون میاد !

 

اما روش صحبت کردن : باید خیلی آروم و نا مفهوم صحبت کنین جوری که طرف هیچی از حرفهای شما نفهمه و فکر کنه شما خیلی این کاره اید ! هر چی بتونید بیشتر چرت و پرت سر هم کنین راحت تر کارتون انجام میشه !

 

بقیه رو حساب نکید و فکر کنید هیچکی بیشتر از شما نمیدونه !

 

به هر گدایی که سر راهتون می بینید حداقل 500 تومن کمک کنید .

 

سعی کنید حموم نرید ! خیلی مهمه این قضیه ! هر چی شیپیش تر باشید روشنفکر تر به نظر می رسید !

 

باید حتما موسیقی کلاسیک گوش بدین . البته وقتی تو یه جمع روشنفکری هستین ! بعد که رفتین خونه می تونین با همون داوود بهبودی حال کنین !!

 

هر رشته ای رو که تو دانشگاه خوندین رو باید بیخیال شین و به همه بگین که فلسفه خوندین ! البته واسه این که گندش در نیاد بگین تو یکی از دانشگاه های خارجی !

 

 

بلانسبت ، مثله گاو غذا بخورین ! اینم یکی دیگه از کارایی که روشنفکرا می کنن !

 

خواهرتون رو تو خونه اذیت کنین هی بهش گیر بدین ولی وقتی تریپ روشنفکریه کاری به کارش نداشته باشین !

 

این روش ها خیلی جواب می ده ! من تا حالا به چند نفر پیشنهاد کردم و اونا هم انجام دادن و از این طریق روشنفکر شدن !

 

آره داداش لپ لپ و آب هندونه رو از برنامه غذاییت حذف کن ....تو هم می تونی !!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 19:14  توسط محمد   | 

سخنان گنده از آدمهای بزرگ ....

 

 

معلمی که هنگام نمره دادن دست  و دل باز نباشد به لاستیک دوچرخه اش خیانت کرده !

                                                  « این چون اون »

 

آن کسی که تاریخ بخواند نمره تاریخی می گیرد و آن کسی که ریاضی بخواند هرگز هشتش گروی نه  نمی شود!

                                                   « اون چون این »

 

شلغم بخور بشقاب بشقاب ، غصه نخور موقع خواب !

                                                  « چون اون این »

 

همیشه دنیا به کام تو نیست پس تا می توانی مداد دوستانت را مفتی بتراش  !

                                                 « این اون چون »

 

هر کس دروغ بگوید هنگام مرگ خواهد مرد و هرکس که دروغ نگوید هنگام مردن می میرد !!!

                                                « اون این چون »

 

هرگز تقلب نکنید و آگاه باشید کسی که خیار را بدون نمک بخورد یا روز می میرد یا شب !!!

                                               « چون این اون »  

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9:25  توسط محمد   | 

خصوصیات پسرهای ایرانی

پسرها نمی توانند :

1: با داشتن هیکلی ضایع تیشرت تنگ نپوشند و فیگور نگیرند !

2: از کلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تیغه نکنند و after shave نزنند!

3:پس از یافتن اولین مو در پشت لب احساس مردانگی نکنند و به فکر ازدواج نیفتند !

4:در مهمانی ها و محافل خانوادگی احساس بامزگی نکنند و چرت و پرت نگویند !

5: ادعای با مرامی و با معرفتی و با وفایی و غیره نکنند !

6: کت و شلوار صورتی با بلوز زرد نپوشند و کراوات قهوه ای نزنند!

7: احساس با غیرتی نکنند و راه به راه به آبجی کوچیکه گیر ندهند !

8:از 9 سالگی پشت ماشین باباشون نشینند و پدر ماشین رو در نیارند !

9: چرت و پرت نگن و از خودشون تعریف نکنند !

10: مطالب این قسمت رو بخونند و از عصبانیت سکته نکنند و هی هم به من فحش ندن !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:50  توسط محمد   | 

بحث پزشکی

تینا بالاخره  باچند تا پست تقریبا طنز اومد ....خوش اومد !!!

بحث پزشکی :

تلویزیون زدگی

 

تلویزیون زدگی هم از آن واژه های تازه تاسیس است که در قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شود . خب ، آن طور که از سر و ته این کلمه بر می آید ،نوعی بیماری مدرن و واگیردار است که به همه گیر می دهد درست مثل گرما زدگی ، سرما زدگی ، خواب زدگی ، پشه زدگی ، و هزار کوفت و زهرمار زدگی دیگر ...

عرض شود به حضورتان ما که همواره جانمان را فدای تلویزیون 14 اینچ سیاه و سفید مان می کردیم !! و اگر سرمان می رفت ، چشم از آن جعبه جادویی بر نمی داشتیم ، در انتهای تعطیلات نوروزی  ،سخت احساس تلویزیون زدگی کردیم و دور از جان شما افتادیم به اسهال و استفراغ فکری و هر چه دیده بودیم بالا آوردیم و بعدش هم سر گیجه و مخ پیجه و غیره و غیره .. یعنی اولش این همشیره بی زبانمان را ( تام ) می دیدیم و خودمان را ( جری ) !! و هیچ چیز خانه از دستمان راحتی نداشت . بعدش هم از آنجا که ما آدم خل و ساده ای هستیم ، تمام دروغ های روزگار و قالتاق بازی ها را از بازیگران سریال های ایرانی یاد گرفتیم و به دنبال آن ، کتک مفصلی از والدین عزیزمان نوش جان فرمودیم .

خلاصه از بس سینمایی در سینمایی از پنج شبکه تلویزیون دیدیم همه را با هم قاطی کردیم ! و حالا هر چه فکر می کنیم یادمان نمی آید توی فیلم های این چند روزه اخیر چند نفر کشته شدند و قاتل ها با چه روشی مقتول های بیچاره را ناکار کردند .. اصلا دچار این سردرگمی شده ایم که قاتلان شبکه یک ، مقتولان شبکه دو را کشته اند یا بر عکس !!

باور بفرمایید چشمهایمان یک جوری شده اند ، یعنی یک چشم آلبالو و یک چشم گیلاس می بیند .. و یکی درمیان هم آب دماغ مبارکمان را بالا می کشیم ...!!

پزشکان و دانشمندان قدیمی برای درمان این بیماری خطرناک ، مطالعه روزانه چهل صفحه کتاب غیر درسی و همچنین کلیه پستهای توحید سی تی را توصیه کرده اند !!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:48  توسط محمد   | 

تابستان....و آگهی فروش

 

تابستان آمده است و دارد می رود.......

ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری می میره !!!( تازس)

 

برای تعطیلات تابستان خود و فرزندان خودتان و دیگران  ...فکر کرده اید ؟؟ یا فکر کرده بودید ؟؟

اصلا نگران نباشید ! ما برای فرصت باقی مانده  محصولی جدید را به شما

معرفی می کنیم :

 

سماق نمکی ...

 

راحت ، سبک ، خوشمزه ، بادوام ف با یک سال ضمانت ..فروش در کلیه سماق فروشی های معتبر !

 

آگهی فروش

 

یک دستگاه آپارتمان سبز با کلیه امکانات سبز شامل :

 

ماشین سبزی شویی تمام اتوماتیک

میز سبزی خوری چهار نفره

سبزی خورد کن کامپیوتری

 

به فروش می شد !!!

 

نشانی : سبزوار ، سبزه میدان ، کوچه سرسبز ، شماره سیزده به در .......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:13  توسط محمد   | 

ضرب المثل :

از هر جایی مثلی !!

امروز مثل هایی از چین :

 

 

1وقتی واگن های اقبال به راه می افتند حسد به چرخهایش آویخته می شود

 

2مردی که کوه را از میان برداشت ، کسی بود که شروع به برداشتن سنگریزه ها کرد !

                                                                       

3موفقیت برای  افراد کم ظرفیت مقدمه گستاخی است .

 

4 پول که به جیب راه یافت عقل از سرت بیرون می پرد .

 

5اگر پول در جیب نداری ، عسل در دهان داشته باش .

 

6هفت بار که افتادی برای هشتمین بار برخیز .

 

7کره زمین مال افراد پشتکاردار است .

 

8انسان هرگز از موفقیت سیر نمی شود  .

 

9معایب دیگران معلمین خوبی هستند .

 

10تا زمانی که امروز مبدل به فردا شود  ،انسانها از سعادتی که در این دم تهفته است ، غافل خواهند بود .

 

11 تپه ای وجود ندارد که سراشیبی نداشته باشد ، به جایی این که به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 16:45  توسط محمد   | 

حکایت عشق .....

حکایت عشق و عاشقی در دانشگاه :

عاشقی گفتم ز آن پرهیز کن                  

چشم ها و گوشها را تیز کن

هر شبم را می خورم کپسول و قرص

ضد حالی خورده ام کز من مپرس

یاد دوران دبیرستان بخیر

سینه آزاد بود از بند و غیر

هر که عاشق شد دگر بیچاره است

در تمام ترم ها آواره است

من که دارم می شوم از غم سقط

قصه ام را با تو می گویم  فقط

یاد کردم ابتدای کار را          

 میز های کوچک تالار را

 موی خود را زود کردم بابلیس      

 اندکی بر فرق مالیدم گریس

کفش های کهنه را برقی زدم      

  دور آن تالار ها چرخی زدم

دختری دیدم مهندس گونه بود

از کلامش بوی یاس و پونه بود

چهره اش بس ایده آل از حیث سبک

می خرامید آن طرف مانند کبک

آمبولانسی در رهش از پیر و خرد

کشته هایش را دمادم می شمرد !!

خنده بر لب روی دوشش کوله داشت

کفش های خوشگلش منگوله داشت

زلف و موی خویش را مش کرده بود !

رنگ زیتون رنگ کشمش کرده بود !!

پاک بود و ساده و بی مشغله

چون حنا آن دختری در مزرعه !!!

مدتی عشقش مرا دیوانه کرد

از کلاس و درس ها آواره کرد

روزها پا در رکابش می زدم

شب به خوابم هی صدایش می زدم

تا که آ خر صبح روزی بی درنگ

در مصاف دخترک رفتم به جنگ

با هزاران شوق رفتم هاج و واج

سوی کانون امور ازدواج !!!

یک نفر آنجا صدا زد قصه چیست ؟

عاشقی آیا ؟ بگو معشوقه کیست ؟

گفتمش آری !فلانی دختر است

دختری زیبا که از گل بهتر است

نام او پرسید بر من خنده کرد

بنده را از کرده ام شرمنده کرد

گفت باید در خیالش کف کنی

عمر خود  را همی درون  صف کنی

نصف دانشگاه همچون جغد شوم

هر کسی بر دخترک بنموده زوم !

خواستگارانش برد بیش از دویست

سوی صف شو داخل نوبت بیاست!

غرشی کردم زبانت گاز گیر

آنچه با من گفته ای را باز گیر

چون که من در خانه صحبت کرده ام

از پدر کسب اجازت کرده ام

سفره عقدی مادرم بنموده پهن

خانه ای بابا برایم کرده رهن

دخترک واقف به احوال من است   

خوب می داند خودش مال من است

بعد از آن با ناله و با آه خویش

زود رفتم سوی منزلگاه خویش

عاقبت فردا که آمد روز شد

نا جوانمردانه پشتم قوز شد!!

چون که آن سر کار خانم علیه

         دخترک را دیدمش در نقلیه

                  او که از عشقش دلم در بند بود

صاحب یک شوهر و فرزند بود !!!!!!

       عزیزم گر دختری یا پسر

تو این جمله فرو کن به سر

      عاشقی در دانشگاه دیوانگی ست

انتهای راه آن ویرانگی ست

       من اگر عاشق نبودم سوی یار

کشته بودم خویش را هشتاد بار

 

نتیجه گیری نهایی :

         عشق یعنی تپه ای کز هر وری

                      می رود زان تپه بالا هر خری !!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 9:46  توسط محمد   | 

ارزش زمان 2

  قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند

 بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

                                     حافظ

                 

 

 برای اطلاع از ارزش یک سال

 

نظر دانشجویی را بپرسید که در امتحان پایان سال مردود شده است .

 

                         

 برای اطلاع از ارزش یک ماه

 

نظر مادری را بپرسید که کودک نارس به دنیا آورده است  .

 

                        

 برای اطلاع از ارزش یک هفته

 

نظر سردبیر یک هفته نامه را بپرسید .

 

                         

برای اطلاع از ارزش یک روز

 

نظر کارگر روز مزدی را بپرسید که شش فرزند دارد .

 

                        

برای اطلاع از ارزش یک ساعت

 

نظر عاشقی در حال انتظار را بپرسید .

 

                        

برای اطلاع از ارزش یک دقیقه

 

نظر کسی را بپرسید که دیر به قطار رسیده است .

 

                        

برای اطلاع از ارزش یک ثانیه

 

نظر کسی را بپرسید که از حادثه ای جان سالم به در برده است .

 

                         

برای اطلاع از ارزش صدم ثانیه

 

نظر برنده مدال نقره مسابقات المپیک را بپرسید .   تینا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 19:8  توسط محمد   | 

یه کسی ..، به جایی ..، یه وقتی .........گفته :

 

گمان می بردم زیستن می آموزم  ،مردن می آموختم.                 لئوناردو داوینچی

بد گمانی و بد بینی پرده ای است که میان ما و دیگران حائل می شود و هیچ وقت نمی گذارد رشته دوستی خود را با آنها محکم ساخته ، از نعمت وفا و محبت بهره مند شویم .

                                           لرد ایبوری

بزرگترین حوادث دنیا را که تجزیه و تحلیل می کنیم به این نتیجه می رسیم که آنچه موجب بروز آن شده حتی غازی هم ارزش نداشته است .

                                           ناپلئون

اگر هنری داری بیاور ، وگرنه هنر نمایی نکن که رسوایی به بار خواهد آمد .

                                             گوته

یکی از عظیم ترین اسرار عشق و محبت این است که بیاموزید چگونه آرمان ها و اندیشه های ناهماهنگ را از ذهن خود بزدایید و همواره آرزوهایی کنید که صادقانه می خواهید نه آن چرا که فکر می کنید شاید بتوانید به دست آورید .

                                             کاترین پاندر

ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده ایم می توانیم هدایت کنیم .

                                             اسکات پک

عشق یعنی اراده به توسعه خود ، با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی .

                                           اسکات پک

زندگی بسیار محسور کننده است ، فقط باید با عینک مناسبی به آن نگریست .

                                              دوما

شاید مانند کودکی باشیم که در کنار دریا با سنگ ریزه ها و صدف های زیبا بازی می کند ، اما غافل از آنیم که دریایی بس بزرگ و اقیانوسی بیکران در مقابل دیدگانمان وجود دارد که در اعماق آن اسرار عظیم و شگفت انگیز نهفته است .

                                              نیوتن

 

بازم از جملات روشن فکرانه دارم براتون می زارم فعلا اینا رو بخونید تا بعد . بر می گردم !!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 19:41  توسط محمد   | 

حد یث از رسول خدا (ص) :

می خوام یکم تو این بلاگ تریپ مذهبی پیاده شم . اجازه هست ؟؟

 

رسول خدا فرمود : هر که نماز را ترک کند ، خدای تعالی او را با 15  عقوبت مبتلا می کند . 6 عقوبت در دنیا ، 3 عقوبت نزدیک مرگ ، 3 در قبر و 3 در قیامت .

 

اما 6 عقوبت در حیات :

 

1 : بی آبرو شود .

2: برکت از مالش برود .

3: عمر و ثزوتش زیاد نگردد .

4: خیراتش قبول حق نشود .

5: دعایش مستجاب نگردد .

6: دعای شایستگان نصیب وی نشود .

 

اما 3 بلایی که نزدیک وفات به او می رسد :

 

1: سکرات مرگ بر او شدید شود .

2: گرسنه از دنیا برود .

3: تشنگی از او رفع نشود .

 

اما 3 عقوبتی که در قبر به وی می رسد :

 

1: با درد و غم قرین باشد .

2: در تاریکی محض به سر برد .

3: تا قیامت در عذاب باشد .

 

و در آخر 3 عقوبتی که در قیامت به وی رسد :

 

1: حساب بر وی دشوار شود .

2: خداوند به او نظر رحمت نیندازد و او را عذاب دردناک رسد .

3: از قبر همچون حیوان به قیامت وارد گردد ، و سپس با ذلت و خواری رهسپار دوزخ شود .

 

 

 

 

.........

در وجود همه ما یک هیتلر وجود دارد ! اگر ما نیز مانند هیتلر این زندگی را که به ما عطا شده است به پرورش بذر نفرت بگذرانیم ، با او تفاوتی نداریم . آن گاه ما هم قربانی دیگر نفرت هستیم  که در اشاعه هر چه بیشتر نفرت می کوشیم !!!

 

 

یگانه راه آرامش ، یافتن آن است که بگذاریم گذشته بگذرد . !!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 19:40  توسط محمد   | 

دلم .....سکوت.......

دلم

سکوتم این واژه همیشه تکراری

در پس هزار پاییز آزگار مرده است ..

دیگر قلبم به شوق پرواز نمی تپد ...

دیگر باوری برای نا باوری ام نمانده ...

چشمانم ، این خورشید فانوس شکسته

دیگر بی تاب به هیچ جاده ای خیره نمی شود ..

دستانم این تنهاهای باستانی

دیگر شوقی برای لمس گرمای دستانی دیگر ندارد

فقط منتظرم

منتظر .. روزی ... ساعتی ... دقیقه ای .. ثانیه ای .....

کسی بیاید و بگوید :

آیا این چشمان شما نیست که در نگاهم جا گذاشته اید ؟

اما نه ... نه ... نه ....

نمی خواهم ...

هیچ کس را نمی خواهم که جهان دروغی بیش نیست ..

انتظار را دوست ندارم ...

تلخ است

سخت است

کشنده است

حتی از مرگ هم طولانی تر....

ولی ...

مرگ را دوست دارم

حسی غریب را که به من می گوید آنجا کسی که دستانش حریم هیچ دستی نیست ..

قلبش پاک ... و محبتش بی دریغ است ....

به راستی در آن سوی ابدیت چه کسی آغوش به سویم گشوده است

تا این من تن سپرده به باد پاییز را در آغوش کشد ....

هر که باشد .. هر چه باشد .. از این آدمیان خاکی بهتر است ........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:52  توسط محمد   | 

....

شمعداني به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟ گفت: اي عاشق ديوانه فراموش شوي سوخت پروانه ولي خوب جوابش راداد گفت:طولي نکشد نيز تو خاموش شوي!!

 

وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

اگر مي خواهي معقول زندگي کني عاشق نشو و اگر عاشق شدي از عشق بمير و اگر مردي خاک بر سر بي جنبه ات !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:56  توسط محمد   | 

دکتر علی شریعتی

 مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند، گدايي عشق ميکنند تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند، اما همين که مطمئن شدند مردانگي را در کمال نامردي به جا مي آورند.

                         "دکتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 15:9  توسط محمد   | 

داستان

 داس ....تان

« شیر در شهر شیر تو شیر »

 

یکی بود یکی نبود . روزی روزگاری در شیری دمش را گذاشت روی کولش و از جنگل به شهر رفت . آقا شیره چون شنیده بود در شهر امکانات زیادی برای زندگی وجود دارد . خیال داشت در شهر زندگی کند .

روز اول ، ساعت دوم ، سر خیابان سوم ، جلوی مغازه چهارم ، دید که عده ای صف کشیده اند . از یک نفر پرسید :« اینجا چه خبر است ؟» همان یک نفر جواب داد : « مگر کوری ! خب شیر می دهند  دیگر . اگر می خواهی برو آخر صف . »

شیر تعجب کرد و با خودش گفت : « شیر می دهند ؟! یعنی مرا میدهند ؟؟ شیر دیگر چه نوبری است ؟؟ و با حیرت دید که خانمی غرغرکنان با دو شیشه سفید از مغازه خارج شد . شیر که حوصله اش سر رفته بود به راهش ادامه داد . رفت و رفت تا به مغازه ای دو نبش رسید . اولش فکر کرد مغازه مگس فروشی است ، چون پر از مگس بود . اما بعد متوجه چیزهای خوشمزه توی ویترین شد .  از بچه ای که از آنجا می گذشت پرسید : « اینها چیه که دل مگس ها را برده ؟؟» 

بچه زبانش را دور لبش تاب داد و گفت : « شیرینی

شیر با تعجب پرسید : « شیرینی ؟! شیرینی دیگر چه موجودی است ؟؟؟»

بچه گفت :« معلوم است که مال این شهر نیستی !!»

شیر گفت : « خوشبختانه خیر ، شما اهل این شهری ؟؟»
بچه گفت: « نه کاکو، من اهل
شیرازم ، و با همشیره ام ، آمده ام خانه آقا شیرعلی که با هم برویم شیروان !!!»

کله شیر از شنیدن این همه کلمه شیری ، داشت سوت می کشید . سرش را پایین انداخت و به شیراز و همشیره و آقا شیرعلی و شیروان فکر کرد، و با خود گفت : « بابا اینها چه قدر شیر ندیده اند . »

القصه ، چون تشنه بود ، گفت :« بچه جان من تشنه ام ، اینجا برکه ای ، چشمه ای ، رودخانه ای پیدا نمی شود  که کمی آب بخورم ؟؟»

بچه او را به آن طرف خیابان برد و چیزی را نشانش داد ، و گفت : بفرما . از این شیر آب بخور !

آقا شیر نگاهی به آن چیز بی معنی کرد و گفت : این هم شیر است ؟!!

بچه لبخندی زد و گفت : بله این هم مثل شما اسمش شیراست  . 

بعد آن را باز کرد و شیر با تعجب فراوان پوزه خود را جلو برد و از آن شیر مقداری آب خورد و بعد با خودش گفت : مثل این که آبش خوب است . یادم باشد همیشه از همین شیر آب بخورم ..

حالا گرسنه اش بود . هوس گوشت آدم کرده بود . نگاهی به سراپای بچه انداخت . و گفت : اسم شما چیه؟؟
بچه خودش را گرفت و گفت :
شیرزاد . شیرزاد مشیری !!

باز اخمهای شیر در هم رفت . اما گوشش را خاراند و گفت : بچه جان تو چه قدر لاغر و مردنی هستی ! مگر در شهر چیزی برای خوردن گیرت نمی آید ؟
شیرزاد گفت : «چرا پیدا می شود ، ولی بچه که بودم مادرم به من
شیر خشک داده ، برای همین لاغر و ضعیف شده ام . »

شیر که چشمهایش داشت از حدقه در می آمد ، پرسید : چی چی خورده ای ؟؟؟
بچه گفت :
شیر خشک !!

شیر قدمی به عقب برداشت و با خودش فکر کرد : اینجا عجب شهر شیر تو شیری است . همه چیزشان شیری است .! حتی شیر را هم خشک می کنند و می دهند به بچه هایشان بخورند . بهتر است تا دیر نشده و مرا خشک نکرده اند از ینجا فرار کنم .

بعد دمش را گذاشت روی کولش و در مقابل چشمان ناباور پسرک ، از نظر نا پدید شد . رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد . بعدها چون کمی شاعر تشریف داشت ، از خودش با این چند بیت شعر پذیرایی کرد :

من شیرم و توی شیر و ماشیر           

             

                      این شیر چه حرفی است به هم بسته چون زنجیر         

 از شیر پدیدار شده بس کلماتی            
             

                      من گیج شده ، فکرم و مغزم شده قاطی
 در شهر اگر شیر زیاد است چوانجیر

            

                      در جنگل سر سبز، فقط شیر منم شیر ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:25  توسط محمد   | 

فریدون مشیری ...

بی تو مهتاب شبی باز آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

                                     

                                      در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

                                      باغ صد خاطره خندید

                                     عطر صد خاطره پیچید

                                     یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم 

                                     پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

        

                                   آسمان صاف و شب آرام

                                   بخت خندان و زمان رام

                                  خوشه ماه فرو ریخته در آب

                                  شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

                                  شب و صحرا و گل و سنگ

                                  همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آمد تو به من گفتی

از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن !

 

                               با تو گفتم : « حذر از عشق ندانم

                              سفر از پیش تو هرگز نتوانم

                              نتوانم !

 

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر ، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نرمیدم ، نگسستم ....»

                           باز گفتم : « که تو صیادی و من آهوی دشتم

                           تا به دام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم ...

                           حذر از عشق ندانم ، نتوانم !!»

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ....

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید

 

                            یادم آمد که دیگر از تو جوابی نشنیدم

                            پای در دامن اندوه کشیدم

                            نگسستم ، نرمیدم !

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه هم ......

                                              

                                         بی تو اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 17:5  توسط محمد   | 

شعر

آبی خاکستری سیاه

 

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخن گوی تو ام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جان فرسا

زائر ظلمت گیسوی تو ام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطر آلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج  گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه من

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

چشم من ، چشمه زاینده اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود

 

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده

آسمان را یکسر

 

ابر خاکستری بی باران دلگیر است

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !

                                                   سخت دلگیر تر است .

شوق باز آمدن سوی تو ام هست

                                  اما

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

را ه بر مرغ نگاهم بسته

وای ، باران ...

         باران...

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

آسمان سر بی برگ

من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران

باران.....

*************************************************************************
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 16:23  توسط محمد   | 

.؟!:|/,

آن به که در این زمانه کم گیری دوست

                                    با اهل زمانه ، صحبت از دور نکوست

آن کس که به زندگی تورا تکیه به اوست

                                    چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست ....

 

چون دو دریچه روبروی هم

 

                               آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

 

                              هر روز قرار روز آینده

 

اکنون دل من شکسته و خسته ست

 

                              زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

 

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

 

                             نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد.........

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 20:33  توسط محمد   | 

تصورش رو کن ..!!!

 

اگر .........

فرض کنید 56 سال دیگر انتخابات ریاست جمهوری برگزار گردد چه اتفاقی ممکن است روی دهد :

 

شنبه 31 /2/1440   امروز ثبت نام از کاندیداها برای بیست و سومین دوره انتخابات ریاست جمهوری آغاز شد تا ظهر امروز حدود 556 هزار نفر برای این انتخابات ثبت نام نموده اند . که تاکنون هیچ رجل سیاسی معروفی در بین آنها دیده نمی شود زمزمه هایی مبنی بر حضور برخی از روسای جمهور سابق از جمله جناب آقای هاشمی رفسنجانی که اکنون بیش از یک صد و بیست سال عمر دارد به گوش می رسد اما وی آن ها را تکذیب می کند ( تورا ما چشم در راهیم البته نه شباهنگام ...!!!!)

 

یک شنبه 1/3/1440   بالاخره بعد از ظهر دیروز اولین چهره سیاسی سرشناس برای ثبت نام به ستاد انتخابات کشور رفت . این فرد احمد توکلی دوم بود ایشان که نوه احد توکلی اول می باشد . پس از فوت پدر بزرگ ( که رکوردار شرکت در انتخابات بود ) و باز نشستگی پدر جای آنها را در عرصه انتخابات ریاست جمهوری گرفته است و الان دو سه دوره ای می شود که در انتخابات کاندید می شود تا نام خانواده توکلی را زنده نگه دارد و جالب این است که ژن رای نیاوردن را از پدر و پدر بزرگ به ارث برده اسدت . تا ظهر امروز شمار کاندیداها از مرز یک میلیون و بیست هزار نفر گذشته است .

 

 

 دوشنبه 2/3/1440   جهت جلوگیری از افزایش بی رویه کاندیداها ستاد انتخابات کشور اعلام نمود تنها کسانی می توانند کاندید شوند که 7 سال آنها پر شده باشد . با این حساب بیش از نیم میلیون نفر از کاندیداها از لیست حذف می شوند اما همچنان ثبت نام ادامه دارد . صبح امروز هدیه تهرانی ، علی دایی ، جواد یساری  ،جواد خیابانی ، رضا عنایتی و اکبر استاد اسدی در ستاد انتخابات کشور حاضر شدند  و اعلام کادیداتوری نمودند .

علی دایی پس از ثبت نام در حضور همه خبرنگاران خارجی و داخلی قول داد اگر رئیس جمهور شد از فوتبال خداحافظی کند . رضا عنایتی که به تازگی برای نود و نهمین بار بینی خود را عمل کرده  وضع جسمانیش را عالی اعلام نمود و گفت با این که رئیس جمهوری از آقای گلی خوب تره! اما همچنان برای آقای گلی تلاش می کنم . بعد از ظهر امروز آخرین مهلت  ثبت نام می باشد با وجود شرایط ستاد انتخابات تا ظهر امروز شمار کاندیداها از مرز 7 میلیون نفر گذشته است اما سوالی که ذهن همه را مشغول کرده این  است که آیا هاشمی می آید یا نه ؟؟........

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 17:42  توسط محمد   | 

انجمن شاعران ..

 

انجمن شاعران ناشی :

از آنجا که بعضی از نشریات برای خودشان جلسات شعر و قصه دارند ،ما هم به پیشنهاد ملخ الشعرای وبلاگ یک انجمن ترتیب دادیم ، به نام ( انجمن شاعران ناشی ) دوبیتی های زیر حاصل اولین جلسه انجمن است که هر کسی از نگاه خودش به بهار نگاه کرده آن هم چه نگاه های لطیفی ! خوش به حال خودمان که یک چرت بهاری زدیم و نفهمیدیم جلسه کی تمام شد ! به قول گوینده های تلویزیونی : ( با هم پی می گیریم :  )

 

خمار لو

بهار آمد و من خواب و خمارم

هوای درس خواندم هم ندارم

خوش آن وقتی که مثل خوابگردان

سرم را روی بالش بگذارم

 

زرنگ آبادی

بهار آمد مدارس شده تعطیل

عمویم آمده از شهر منجیل

نه فرصت می کنم شیمی بخوانم

نه این که بشکنم یک دانه آجیل

 

میرزا کوفته تبریزی

بهار آمد، دلم خون شد از این چیز

نه عیدی گیرم آمد ، نه فلان چیز

خوشا پاییز و گردش توی جالیز

خوشا آن دم که بر گردم به تبریز

 

شکم بشکه

بهار آمد و من خوشحال و خندان

شدم مهمان دایی و عمو جان

زبس خوردم من از این و من از آن

نه لب ماند و نه فک ماند و نه دندان

 

خیار سالادی

بهار آمد و ما عازم پاوه

به همراه تمام خانواده

هنوز از در نرفته سوی ماشین

رسید یک عالمه مهمان ز ساوه !!

 

سر به هوا

بهار آمده به صحرا و در و دشت

دو روز عمر را باید همی گشت

اگر عیدی نگیرم می روم قم

اگر عیدی بگیرم می روم رشت

 

خیر ندیده

بهار آمد شقایق بی قراره

گمانم توی کفشش میخ داره

من از چشمان او فهمیده بودم

شقایق از حقایق غصه داره

 

ملخ الشعرای وبلاگ

بهار آمد به روی سقف و دیوار

گل روزنامه سقفی شد پدیدار

میانش ورپریده می درخشد

مثال یک ستاره در شب تار

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:56  توسط محمد   | 

شعر

 

شعرهای ناشیانه :

ارباب خودم عیدت مبارک

 

ارباب خودم سلام و علیکم

ارباب خودم سری بالا کن

ارباب خودم مردم ایران

بچه ها و پیرها و جوانان

 

ارباب خودم چشمها رو باز کن

نوروز اومده اخمها رو باز کن

 

ارباب خودم پسته و بادام

مژده ای دارم برای مردم

 

ارباب خودم کشک و بادمجون

همه چیزها میشه ارزون ارزون

تخم مرغ و گوشت ، فت و فراوون

روغن و برنج و نفت و صابون

ارباب خودم فلفل ریزه

لباس بچه ها چقدر تمیزه !

بازی در میارن توی کوچه

جیبهاشون پر از نقل و کلوچه

 

ارباب خودم این ورپریده

بامزه تر از خودش ندیده !

روزنامه سقفی اش به راهه

قربانش برم که خیلی ماهه !!!!..؟؟؟

ارباب خودم خسته نباشی

سالی را تو پشت سر گذاشتی

سال دیگری آغاز گشته

یادمون نره آنچه گذشته

 

ارباب خودم فندق و پسته

مثل گلی بر سبزه نشسته

قربانش برم  کارش درسته

دست از خوبی ها هنوز نشسته

 

ارباب خودم عیدت مبارک

در سایه ایزد تبارک !

                                                                       کاکا لنگ دراز

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:0  توسط محمد   | 

اطلاعیه

 

 

توجه                               توجه                               توجه !!!!

به این وسیله ما وبلاگ نویسان اعلام می فرماییم : که به خاطر بار کمر شکن گرانی ، امسال عیدی های خود را یک جا و به صورت دلار دریافت می داریم . هیچ گونه عذر و بهانه ای هم در این مورد قابل قبول نیست . نسیه هم داده نمی شود . حتی به شما . به پدر و مادران هم تا اول برج یک ریال وام قرض الحسنه نمی دهیم . لطفا التماس نکنید .

                                        انجمن وبلاگ نویسان مقیم خیابان بی نام ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 17:59  توسط محمد   | 

هفت سین

 

7 سین راننده ها :

عباس آقا راننده کامیون های سنگین و نیمه سنگین ، ضمن تماس با دفتر مجله و ضمن عرض سلام و ضمن عرض تبریک سال نو و ضمن آرزوی موفقیت برای ما و دوستان شنگول منگول و دسته گل خود را از طرف داران نشریه آن لاین اعلام کرده ، و گفت : که هفت سین راننده ها عبارت است از : 1:سرعت   2: سبقت  3: ساسات 4: سیم بکس 5: سویچ 6: سرسیلندر  و 7 : سفر ..

در ضمن ایشان سر سفره 7 سین شمع و پروانه و آینه هم می گذارند !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 17:55  توسط محمد   | 

یک تجربه ناب

یک تجربه

 

دستورالعمل خوردن خیار

 

ابتدا خیار را نگاه نگاه می کنیم تا ترسش بریزد و حسابی رام شود . بعد بی خیال صاحب خانه می شویم و دست به سوی سوژه دراز می کنیم و آرام آن را بر می داریم . توجه داشته باشید که قبل از هر چیز باید آن را سبک و سنگین کرد و چند بار فشارش داد تا از تازگی و سلامتش مطمئن شویم . سپس با یک کارد میوه خوری ابتدا سرش را از تنش جدا نموده ، بعد پوستش را غافتی می کنیم ، آن گاه آن را با نمک تزیین کرده و بی صدا میل می نماییم . سپس پوست های ته بشقاب را نیز قطعه قطعه کرده و آنها را نیز با اندکی نمک نوش جان می کنیم و مجددا همان اعمال را برای خیار ( احیاناخیار های بعدی ) تکرار می نماییم .

لطفا برای احتیاط هم که شده شماره تلفن اورژانس را در جیب خود بگذارید ،که در این ایام بخور بخور ، خیلی خیلی لازم و ضروری است .

با تشکر _ با آرزوی سلامتی برای شما ....

                                                                     آب زیر کاه !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:24  توسط محمد   | 

داستان

 

داس. . . . تان

« آشتی کنان »

 

بابا به مامان می گوید : عیال . مامان هم به بابا می گوید : وانت بار .

حالا کاری نداریم که به  داداش  فریدون می گویم  « فری» و فریدون هم به من که مینو باشم می گوید : « مینی »  . بابا که به مامان می کوید عیال تقریبا حق دارد . برای اینکه مامان عیال باباست . ولی اگر اسمش را صدا کند بهتر است آن هم اسم کاملش را « یعنی احترام خانم » . اما مامان حق ندارد به جای آقا « حرمت » او را وانت بار بنامد ، آن هم به سه دلیل موجه :

اولش اینکه ، وانت بار کلمه ای صد در صد فارسی نیست ، چون ، زیرا  ،برای اینکه وانت کلمه ای انگلیسی است و بار کلمه ای فارسی ( باید فارسی را پاس داشت )

دومش اینکه ، درست است که هر بار به اتفاق بابا از بازار برمی گردیم کلی جنس اعم از میوه و حبوبات و خرت و پرت را بغل می کند و جاده آسفالت و وخاکی و پیاده رو برایش فرقی ندارد ، ولی این به این معنا نیست که وانت بار نامیده شود .

سومش هم اینکه ، درست است که بابا خیلی مامان را دوست دارد و به او احترام می گذارد و مثل من بچه حرف شنویی است ، ولی مامان باز هم حق ندارد از اخلاق بابا  سو استفاده کند .

فکر می کنم همین سه دلیل کافی باشد ، و حالا که بر سر همین مساله ساده و پیش پا افتاده ، آنها یک ماه است که با هم قهر هستند من و فری « ببخشید من و فریدون » تصمیم گرفته ایم که بر سر سفره هفت سین آن دو را با هم آشتی بدهیم و وادارشان کنیم که دست از کارهای کودکانه شان بردارند . ما می خواهیم روی مقواهای بزرگی بنویسیم :

 

امسال سا ل احترام و حرمت است !

احترام بدون حرمت معنی ندارد !

 

و بکوبیم به در و دیوار تا آنها یاد بگیرند که به هم احترام بگذارند و اسم واقعی و کامل یکدیگر را صدا کنند . خب زمانه عوض شده ، کی گفته همیشه باید بزرگتر ها به بچه ها چیز یاد بدهند ؟ چه اشکالی دارد که ما هم به آنها اصول زندگی درست را یاد بدهیم ؟؟

راستی صحبت از حلالیت شد ، جا داره همین جا از تمام دوستان و آشنایانی که مرا می شناسند و نمی شناسند ، بخوام که اگر یه روزی ،یه جایی، توی یه پستی، یا حضوری به کسی چیزی یا حرفی گفتم و از دست من ناراحت شده ، حلالیت بخوام . و بگم اگر هم حرفی زدم یا کاری کردم منظوری نداشتم . به خدا توی دلم هیچی نیست ، به جز عشق و علاقه و احساس والبته رگ ها اعم از سیاه رگ، سرخگ رگ ، رگ بنفش ، آبی ، قرمز ، صورتی خریداریم !!!!

از مساله داریم پرت می شیم !!! داشتم می گفتم ، خلاصه جز اینایی که گفتم هیچی نیست . ( البته کمم نیست !!) خب اینا رو هم گفتم که یاد آوری کرده باشم به اونایی که از هم کینه به دل دارن و از دست هم بنا به دلایلی ناراحت هستن ، توی این دم سال نویی که خونه ها رو تکون دادیم !!!؟؟؟؟ دلهاتون رو هم تکون بدین ( خیلی دیگه دارم شبیه مامان بزرگ ها می شم می دونم !!)

کینه ها رو دور بریزید !!    کی می دونه یک ثانیه دیگه چی پیش می یاد ........

قزبون همه شما    عیدتون مبارک ....   

 

                                                                دختر خوب و نازنین !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:23  توسط محمد   | 

سر مقاله

سال اول /فروردین ماه ( اسفند !!!) /نیمکت پنجم

سر مقاله :

سال که نو می شود آدم فکر های خوبی به کله اش میزند . دلش می خواهد کاری بکند که تا به حال به کله جن هم نرسیده . ما می خواستیم سر مقاله ای بنویسیم که خیلی نو و به قول یعضی ها به سبک  مدرن باشد. اولش خواستیم با توجه به این که فکر می کنم سال خوک است یک عکس خوک را بکشیم ، دیدیم ممکن است با سلیقه بعضی ها جور در نیاید . ! یا به بعضی ها بر بخورد !

خواستیم به دوستان توصیه کنیم که در خوردن شیرینی و میوه صرفه جویی کنند ، مرده خوری نکنند ، و به فکر آبروی والدین خودشان باشند ، دیدیم صدا و سیما روزی هزار بار این حرفا را تکرار می کند .

خواستیم به دوستان بگوییم : ( بابا ! بی معرفت ها شما که غمهایتان را با تقسیم می کنید و موقع دعوا هم ما را به عنوان سیاه لشگر دعوت می کنید ، خب بیایید شادی هایتان را هم تقسیم کنید و به دوستای محروم ، کمک نقدی و جنسی بکنید ، دیدیم یکی باید بیاید زیر پرو بال خودمان را بگیرد . !

خلاصه دیدیم نوشتن سر مقاله نوروزی خیلی سخت است . گفتیم این قضیه را به همکاران واگذار کنیم ، و خودمان را کنار بکشیم  که این هم نشد . گفتیم دیگه کی رو درگیر این قضیه کنیم ، دیدیم هیچ کس جز خود ما نیست که این کار را انجام دهد . من هم بعضی وقت ها مثل بعضی از اولیای مدرسه فکر می کنم دنیا با نصیحت گلستان می شود. برداشتم پشت جعبه شیرینی این طور نوشتم : « سال نو را به همشهری ها تبریک  بگو  و آنها را نصیحت کن  که این دو روز عمررا با هم مهربان باشند ، پا روی دم هم نگذارند ، پا توی کفش هم نکنند ، پشت سر این و آن حرف نزنند ،خوراکی هایشان را با هم تقسیم کنند ، به همدیگر تقلب برسانند ( ویژه دانش آموزان !) ( جمله قبلی را نخوانید « تقلب رو می گم » که بد آموزی داره !) سر صف با احترام همدیگر را هل بدهند .... » و خلاصه از همین نصیحت های بسته بندی شده و آبکی ..

اما خودمان ها ! سال گذشته سال بدی هم نبود ها ! سال تاسیس اولین نشریه سقفی جهان در سرزمین ایران که چندین ماه دیگر یک ساله می شود . ( تقریبا آذر ما ه ) . چه کسی باورش می شود ! انگار همین یک سال پیش بود ....!!! شما را نمی دانم ف ولی ما که خسته شده ایم ، ؟؟ چون از درسها عقب افتاده ایم (کمی تا قسمتی البته ..!!) ساعت های زیادی را نشستیم و چرت و پرت نوشتیم . دست پخت های بامزه و بی مزه بعضی از دوستان را خواندیم و  تا توانستیم حرف های تند و تیز زدیم . حال بعضی ها را گرفتیم !!!!

حالا امسال ( بلا نسبت شما ) سال خوک است . و من می خواهم مثل یه خوک باشم . ! مثل خودش قوی ! و مثل یک گاو ( بی ربطه می دونم !!) مفید و پر ثمر و مثل خودش نجیب و مهربان !!!

می خواهم معنی واقعی علف را تفسیر کنم ، می خوام دنیا را مثل یونجه سبز ببینم  ، حرفهای سبز بزنم و سر مقاله های سبز بنویسم !!!!

                                                                   عیدتان مبارک ._ور پریده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:4  توسط محمد   | 

ایستگاه خاطرات

 

ایستگاه خاطرات :

سلام  ،    بالاخره ایستگاه خاطرات هم داره راه می افتد این خاطره را یکی از دوستای گلم برام فرستاده بود و خواسته بود که تو نشریه چاپش کنیم !!!!!    خب حالا با هم خاطره این دوستمون رو می خونیم البته من خودم یه خورده اسانس طنز هم بهش اضافه کردم ...!!!

 

به نقل از دوستمون :

این داداش کوچیکه ما خیلی نازنینه . نه این که اسمش نازنین باشه ها نه ... خودش نازنینه .. او نوشابه ها را از روی رنگشان تقسیم بندی کرده . نوشابه سیاه  ،نوشابه زرد ، به شیر هم میگه نوشابه سفید ! اگر هم رنگ نداشته باشه به آن می گوید : توشابه ( توش آبه !)

این داداش نازنین ما کمی هم ساده است  . دیروز رفته بودیم مهمانی . چه جای با کلاسی بود ! جای بچه های وبلاگ جالی بود . از شما چه پنهان قاطی میوه هایشان موز هم بود . آن هم چه موز هایی !!!

وقتی تعارفمان کردند یکی برای خودم برداشتم و یکی برای داداش موز ندیده ام . داداش یواشکی گفت : این چیه ؟؟ گفتم : بخور ، ! آبروریزی نکن !!    بعد برای این که اوضاع خیط نشود موز خودم را پوست گرفتم و ذره ذره خوردم تا داداش هم یاد بگیرد . با همان یک موز و در همان چند لحظه آن قدر قوی شده بودم که نگو !!! همه چیز را از موضع قدرت می دیدم .

بگذریم .. موز داداش را پوست گرفتم و دادم به دستش . یک گاز که زد ، در گوشم گفت :« من نمی خوام . این چیزه .......مزه آدامس موزی میده » خواستم بگویم بیچاره !! چرا عوضی می گی آدامس موزی مزه این را می ده ! که گفتم ولش کن . .بگذار تو حال خودش باشه .بعد در یک فررصت استثنایی ! آن موز را که به قول داداش کوچیکه مزه آدامس موزی می داد ، کله پا کردم ، یعنی قورتش دادم و حالا هنوز هم که هنوزه از موضع قدرت به دور و برم نگاه می کنم . دلم می خواد مثل یک شیر نعره بزنم .....!!!!

 

                                       تخته پاک کن .... ( با کلی تخلص و تصرف )!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 15:20  توسط محمد   | 

عقل و دل

سالهای زیادی بود که در کلاس درس روزگار  ،

 معلم ادبیات سعی می کرد که من شاگرد را قانع کند ،

که عقل و دل موصوف و صفت هم هستند ،

اما بعد از این همه سال حرف معلم ریاضی را قبول کردم

چون تازه یاد گرفتم که عقل و دل

همان دو مجموعه افراز شده از وجودم هستند

که هیچ وجه اشتراکی با هم ندارند

یا به قول معلم ریاضی اشتراکشان تهی است

پس چه بهتر است از آن دو اجتماع بگیریم .......

                                                     

 

تجربه شانه ای است که طبیعت وقتی کچل می شویم به دستمان می دهد !!!!......

 

معنی این جمله رو درک کردی ؟؟؟؟                 ورپریده ........

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 7:47  توسط محمد   | 

شعر های ناشیانه

 

مثل یک خودکار بیک !!!

 

می توان آزاد بود در زندگی

می توان خربزه را با پوست خورد

می توان آلوچه را با هسته خورد

می توان انجیر را نشسته خورد

******

می توان آزاد بود و زندگی را نفله کرد

می توان درس نخواند

مشق ننوشت

می توان بیمار گشت و دائما غیبت نمود

******

می توان آزاد بود و درس را تحریم کرد

در عوض حمال بود و باربرد

در عوض ده سال دیگر تاجر نان خشکه بود

یا گدایی کرد و اندر کوچه ها

فال حافظ را فروخت .

******

می توان آزاد بود در انتخاب رشته ها

رشته آوارگی در کوچه های زندگی

رشته درماندگی ، روی خط بردگی

رشته آش و پلو

آش سرماخوردگی

******

می توان آزاد بود و دست و پا زد

در میان چاله های زندگی ....

آه  ، دیگر کافی ست

واقعا ارزش ندارد این همه آزادگی !!

******

زندگی یعنی تلاش

من که میمیرم براش !!

می نویسم گوشه دفترچه ام

( فکر نکن من بچه ام )

می توان با درسها کشتی گرفت و دوست بود

می توان دکتر قلب و پوست بود

می توان مهندس شیمی و نفت و جاده بود

می توان معلمی یا شاعری آزاده بود

بی ادا و ساده بود

******

می توان با خاطری آسوده مرد

عاقبت با نام نیک

می توان پر بار بود .

مثل یک خودکار بیک !!.....

                                                   میرزا کوفته تبریزی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 18:14  توسط محمد   | 

سرمقاله

 سال اول / اسفند ماه / نیمکت چهارم

 

سر مقاله :

 

ما آدمی مریضی نیستیم، اما به جان شما نباشد ، به جان این خیر ندیده لاغر و مردنی ، بعضی وقتها خیلی دردمان می آید . دقیقا نمی دانیم کجایمان درد می آید ، فقط می دانیم که یک جور درد مثل گرد پاشیده می شود روی تمام هیکل مان و رنگمان می شود : زرد ، زرد ،زرد !!

همه عقیده داشتند که این یک نوع بیماری مشکوک و ناشناخته و واگیر است . این بود که بابا جانمان با نگرانی و درد ، ما را رساند به دکتر . آن هم نه دکتر صد تومانی و دفترچه ای ! بلکه دکتر با نرخ آزاد ! دکتر هزار تومانی !! دکتر هزار تومانی ، نبض و فشار خون و درجه تب ما را اندازه گرفت و گفت : « چته عزیزم ؟؟»

فرمودیم : « درد داریم آقای دکتر !» ولی فکرمان پیش آن هزار تومان ویزیتی بود که بابایمان از محمود آقا قرض گرفته بود تا درد ما را خوب کند .  

دکتر هزار تومانی دست های یخ زده ما را با دستهای نرم و گرمش گرفت و گفت : « کجا ؟ کجایت درد می کند عزیزم ؟» فرمایش کردیم همه جایمان !!! ولی فکرمان پیش آن اتاق سوپر دولوکس و رویایی و تلفن و موبایل روی میز دکتر بود و حس می کردیم دردمان مثل نرخ کالا ها ، هی بالا و بالا تر می رود .

دکتر هزار تومانی گفت : معمولا چه وقتهایی دردت شروع می شود ؟؟
گفتیم : تقریبا همیشه .......          به جان شما نتوانستیم بگوییم دقیقا از چه وقت .نتوانستیم بگوییم از وقتی که شدیم سردبیر این نشریه سقفی  که هی بی خودی حرص این و آن را بخوریم . از همان موقع بود که بیخودی درد ها شروع شد . خب دردمان می آید وقتی می بینیم قیمت لباسهای یک دوستی صد هزار تومان است و یک دوست دیگر صد تومان هم ندارد که دسته عینکش را درست کند ! خب دردمان می آید وقتی می بینیم عده زیادی از همشاگردی ها(اشاره به دوران مدرسه و بچه مدرسه ای ها ..) برای تنقلات ، آلوچه و لواشک غیر بهداشتی و ن ان و پنیر کوپنی می آورند و عده کمی از همشاگردی ها موز و شیر کاکائو نوش جان می کنند ! ..............

چکار کنیم ؟ دست خودمان  که نیست ! ما دردمان می آید وقتی می بینیم جامعه ما فرهنگی نیست و اکثر این همشاگردی ها خرید پفک و شکلات را به خرید مجله و کتاب ترجیح می دهند . وقتی می شنویم آمار کتاب خوانی در ایران برای هر نفر روزی یک دقیقه است مخ مبارکمان تیر می کشد ....

خلاصه ما که این درد ها را به دکتر هزار تومانی نگفتیم . ایشان هم مریضی ما را تشخیص نداد . فقط به بابا جانمان گفت : این خانوم ورپریده می خواهد از زیر درس و مشق در برود وگرنه هیچ چیزش نیست ، فقط یک کم ضعیف است .......» آن وقت روی نسخه اش چیزهایی  نوشت و بلد خواند : « باید تقویت شود . باید جوجه کباب ، مرغ بریان و ماهی تازه بخورد . »

 

بابا جانمان در کمال سادگی پرسید : آقای دکتر!! اینها را که گفتید کی باید بخورد ؟ قبل از غذا یا بعد از غذا ؟؟   

بفرمایید ! آن وقت می خواهید آدم دردش نیاد !!!؟؟

                                                                               ورپریده

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 17:2  توسط محمد   | 

یاد دوران مدرسه بخیر

داس . . . .تان ( از نوع حکایت های عهد قدیم )

اندر حکایت مدرسه رفتن ابوجع جو

یاد دوران مدرسه بخیر !!

 

هوشنگ قلی خان دفتر آبادی که صاحب کتاب ها و دفتر های فراوانی در علم جانور شناسی ، سماورشناسی و نمک نشناسی می باشد ، در کتاب « الاولی ها شلخته ، الثانوی ها پای تخته » می نویسد :

روزی جعفر جوجه معروف به جع جو برای اولین بار قدم به مدرسه نهاد و چون صف ها بدید طولانی و هر طفلی در پی صفی دوان از یکی پرسید : ای خواجه ! این صف چه باشد . روغن یا مرغ ؟!    آن طفل بخندید و گفت : « نه روغن ، نه مرغ . اینجا دبستان است است و این صف اول ج باشد . »

پس ابو جع جو در صف ایستاد و آب دماغ خود بالا کشید . آن طفل ابو جع جو را به دیگری نشان داد و مسخره اش همی کرد .این تمسخر برای ابو جع جو بی معنا بود از آنکه آمده بود با سواد شود .

و چون صف پای به کلاس نهاد ابو جع جو پا به آنجا ننهاد و با خود چنین گفت : « همه با کفش داخل می شوند ، من اما نباید بشوم این کمال بی ادبی است . »

این را گفت و کففش را از پا بیرون کرد و قدم در کلاس نهاد .

دقیقه ای بعد چون معلم به کلاس آمد بر پا گفتند و او بر جا ماند و چون برجا گفتند او برپا شد . معلم خیره در او شد و گفت : «

چو بر پا می دهند از جا بر خیز                                    چو بر جا می دهند بنشین پشت میز

آنگاه با تعجب دید که جع جو کفش به  پا ندارد . ابرو در هم کشید و گفت : « پس کفشت کو ؟ »

پاسخ داد : از روی ادب جلوی در از پا کندم !
معلم  خنده ای کرد و گفت : لازم نبود به این کار . اینجا مدرسه است و همه کودکان چه در حیاط و چه دستشویی و کلاس ، با کفش هستند . حالا برو کفشهایت را بپوش .

در میان خنده های تمسخر آمیز بچه ها ابو جع جو به حیاط رفت و کفش خود بپوشید . این خنده ها برای او بی معنا بود . از آنکه آمده بود با سواد شود . معلم پس از اندکی پند و اندرز درس دادن آغاز کرد .

ظهر هنگام مدرسه تعطیل و ابو جع جو راهی خانه گردید . اوبا شادمانی پا به اتاق نهاد و سلام کرد و گفت : من با سواد شده ام ! من با سواد شده ام !

مادر چشم غره ای نمود و گوشش را همچون شیر گاز بپیچاند و گفت : خب ! شده ای که شده ای ، چرا با کفش به اتاق آمده ای ذلیل مرده !!!!

ابو جع جو که خودش هم ندانسته بود چگونه به اتاق آمده به حیاط بازگشت و کفش از پای بیرون کرد و با شادمانی گفت : من با سواد شده ام . من خیلی با سواد شده ام .

مادر گفت : خب مبارک است .حالا چه یاد گرفته ای که با سواد شده ای ؟

ابو جع جو کاغذی برداشت و این گونه نوشت : ا ا ا ا ا

مادر قاه قاه خندید . اما این خنده برای ابو جع جو بی معنا بود ، زیرا او با سواد شده بود و دیگر خیال مدرسه رفتن نداشت !!!!!                                                       « خروس قندی »  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:19  توسط محمد   | 

طرح پنج فوریتی

 

یک طرح با پنج فوریت

 

بچه هم بچه های قدیم . هر چه می خواهیم وارد دنیای سیاست و سیاست بازی نشیم انگار نمی شه  و مثل آدمی که سوار سر سر ه باشه ، هی سر می خوریم توی این سرازیری . یک طرح با 5 فوریت دادیم که بفرستیم مجلس بلکه تصویب بشه . البته ما در بس مخلص همه نماینده ها و وزرا و رئیس جمهور های قبلی و فعلی و آتی هم هستیم . ولی نمی تونیم چیزیز را که به عقل ناقصمون می رسه نگیم .!!!

 

طرح پنج فوریتی منه ورپریده اینه :

1 وزارت نفت خوب است ، اما اگر یک وزارت خانه جدید به نام  « وزارت حرف » ایجاد شود می توان به راحتی با مردم حرف زد وبه آنها وعده سر خمن داد .

2 وزارت بازرگانی عالی است ، اما بنده پیشنهاد می کنم یک وزارت خانه جدید به نام « وزرات بازرگرانی » ( که از در هم ریختن حروف بازرگانی به دست می آید .) ایجاد شود تا هر موقع که قرار شد قیمت اجناس بالا رود ، این وزرات خانه از دخالت نیرو های مشکوک جلوگیری کند .

 

3 وزرات پست و تلگراف و تلفن  کارش حرف نداره ، اما چه اشکال داره یک وزارت خانه جدید به نام وزارت « پست و مقام و ماشین و تلفن » ایجاد شود که در تقسیم پست ها و مقام های مدیریتی و ماشین های دولتی و تلفن های موبایل ( همراه ) بین مدیران و مقامات با صلاحیت ، عدالت را رعایت کند !!

4 وزارت آموزش و پرورش ( که الهی قربونش برم !![ خدا نکنه !!] )کار آموزش و پرورش همشاگردی ها را مثل همیشه ادامه بدهد ، ولی یک وزرات خانه جدید به وجود بیاید به نام ( وزارت  آزمایش و پرپرش ) تا طرح های آموزشی خود را اعم از نظام قدیم و جدید و واحدی و .... را به جای موشهای آزمایشگاهی بر روی همشاگردی های بیچاره ما آزمایش کند که اگر خوب از آب در آمد ، ادامه بدهند و اگر بد بود که خوب هیچ..... پرپرش کنند .

5 وزارت مسکن هم که شکر خدا دارد تند و تند مسکن می سازد و مفت و مجانی می دهد به این مردم نمک نشناس !!!؟؟ حالا اگر یک وزارت خانه جدید به نام وزارت مُسکن ( قرص های آرام بخش ) ایجاد شود و تند و تند مُسکن تولید کند و مجانی بدهد به مردم که بخورند و فکر قسط و پول پیش واجاره نباشند ، به کجای دنیا بر می خورد ؟!

6!! وزارت راه هم که الحمد الله تند و تند راه می سازد و به امور راه ها و بزرگراه ها می پردازد ، حالا چه اشکالی داره که ( وزارت چاه  ) هم تاسیس شود که به امور چاه و چاله و چوله های جاده ها و خیابان ها بپردازد ؟!!

 

 

البته طرح 5 فوریتی بود ولی خوب دیگه اینم یه جورشه ! فکرش رو باید می کردید آخه ما چیمون درست و برنامه ریزی شدس که طرح دادنمون باشه !!  (می دونم دارم شکسته نفسی می فرمایم !!!؟؟؟؟)

 

           با تشکر _ ورپریده ( تینا چیتی بر گرفته از نام لوبیا چیتی )  

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 10:9  توسط محمد   | 

سر مقاله

سال اول / بهمن ماه / نیمکت سوم

 

سرمقاله:
خب دی ماه هم با همه خوبی ها و بدی ها تمام شد وماه بهمن آمد. چه ماه خوبی ! ما جماعت روزنامه سقفی پایمان را توی هر کفشی می توانیم بکنیم الا همین بهمن ماه . بهمن شوخی بردار نیست . اینجانب ورپریده ، به اتفاق سایر اعضای هیئت تحریریه روزنامه سقفی را گرامی می داریم .

ما منظورم _ من و وبلاگی هاست _ با این که سنمان قد نمی دهد اما خبرش را داریم که سالها پیش در روزهای یخ زده همین ماه بهمن مردم ایران چه آتشی برپا کردند و روی همین آتش چه آشی برای حکومت ظالمانه شاهنشاهی پختند.

ما _ منظورم را که می دانید _ سنمان قد نمی دهد ولی آن قدر ها هم شوت نیستیم که از تاریخ بی خبر باشیم . یعنی درس تاریخمان را خوب بلدیم (بلتیم !) و هیچ گاه نشده که سر کلاس تاریخ یواشکی لواشک بخوریم یا از فوتبال و این جور چیزها حرف بزنیم .( آره جونه عمم !!)

تاریخ به ما _ منظورم رو دیگه فکر کنم فهمیده باشید _ می گوید سال های سال شاهانی در این کشور حکومت می کرده اند که مثل بادمجان بی خاصیت بودند ، مثل لبو قرمز بودند ، مثل شلغم تلخ بودند ، مثل روباه مکار بودند ، و مثل خروس تاج بر سر داشتند . این شاه آخری که دیگر نوبرش را آورده بود ، همه آن صفات را داشت به اضافه وابستگی به امریکا که این یکی از همه آن یکی ها بد تر بود . یعنی ایشان بدون اجازه عمو سام یا همان امریکا آب هم نمی خوردند ، البته آب که توی سرش بخورد ، هیچ گونه نوشابه و آب معدنی و شربت هم نمی خوردند . !!

شاعر شیرین سخن می فرماید :

               گل همه رنگش خوبه

               بچه زرنگش خوبه !!

شاید با خودتان بگویید این شعر چه ربطی به موضوع دارد !! ربطش این است که همشاگردی های مثل گل ما در سال 1357 خیلی زرنگ بودند . آنها یعنی من و همشاگردی های قدیمی _ کتابهای درسی را بستند ، خودکار ها را غلاف کردند ، زیپ کیف ها را کشیدند و لام تا کام درس نخواندند و مشق ننوشتند . آنها یعنی من و همشاگردی های قدیمی _ آن قدر شلوغ کردند و کلاس ها را روی سرشان گزاشتند که اولیای مدارس مدرسه ها را تعطیل کردند و گفتند: ( بروید پی کارتان ) ولی مگر رفتند سر کارشان ؟! یعنی اصولا کاری نداشتند که بروند پی آن ! این بود که رفتند راهپیمایی و بلند بلند شعار دادند : ( مرگ بر شاه ) ! و ( مرگ بر امریکا ! ) و از آنجا که شاعر شیرین سخن می فرماید :

               یه سنگ زدم به بلبل

               صداش رفته استانبول

با هر چه سنگ بود به نیرو های ضد مردمی پلیس و ارتش آن زمان حمله کردند که صدایشان تا استامبول که خوب است تا کاخ سفید واشنگتن هم رسبد .

ما یعنی ورپریده و .... بقیه .... که از همان اولش انقلابی بوده ایم و مثل بعضی ها خودمان را انقلابی جا نزده ایم  این ایام را به همه همشاگردی ها و دوستان دیروز و امروز و فردا تبریک می گوییم ...

                                                                  «  ورپریده »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:44  توسط محمد   | 

گفتکوی مو به مو !!!

 از قدیم و ندیم گفته اند : « بلبل هفت تا بچه می آورد ، اما یکیش بلبل می شود . » این ضرب المثل خیلی عمیق و پر مغز است ، یعنی از صد تا همشاگردی یک کلاس پنجاه نفری ، فقط یکی می شود عینهو آقای هوشمند ما !!

درو از جان شما آقای هوشمند ما کله اش کمی تا قسمتی کچل است . خودش که می گوید مادر زادی کچل است ، ولی بنده قبول ندارم . گفتن ندارد که ، از فکر زیاد است که موها ی کله آدم ریزش می کند . البته این هم از کشفیات همین آقا هوشی خودمان است . او معتقد است که موهای کله انسان عینهو عقربه آمپرسنج کار می کند . هوشی ما می گوید:     

                    زمانی که می ترسیم مویمان  سیخ می شود !

                    زمانی که سختی می کشیم مویمان  سفید می شود !

                    و زمانی که خیلی فکر می کنیم مویمان می ریزد !!

از حضور مبارکشان می پرسیم : « ببخشید استاد ! مو را از ماست بیرون کشیدن یعنی چه ؟ »

می فرمایند: این ضرب المثل هزاران نمونه دارد . یعنی شما یک ظرف ماست پاستوریزه سفید بخری و از درون آن یک تار موی سیاه بیرون بکشی ، و یا یک بطری نوشابه استاندارد شده بخری و از آن یک عدد سوسک سیاه یا یک فقره مگس شاسی بلند ، بکشی بیرون ! یعنی یک بسته بیسکویت نامادری بخری و از آن ....

می پریم وسط حرفش که مبادا بیشتر از این آبروریزی کند و می گوییم :« ببخشید استاد ! این ضرب المثل یعنی چه ؟ که ، تو مو می بینی و من پیچش مو !!؟؟
می گوید : « سوال بسیار خوبی کردید . این ضرب المثل در مورد « پی چیدن » موست (مو است ) که اگر پی آن را بر داریم می شود « چیدن » و آن عبارت است از عملی که در برخی از مدرسه ها بر اثر واکنش فیزیکی برخی از مسئولان همان مدرسه ها درد مورد موهای بلند برخی از دانش آموزان ورپریده انجام می شود . یعنی یک جاده ابریشم جدید بر فراز کله این افراد احداث می شود تا گامهای توسعه تکمیل گردد . »

ما که از سوال های مودار بر  وزن بودار سیر نمی شویم از ایشان می پرسیم : « اصطلاح فلانی موی دماغ شده یعنی چه ؟ »

و او که آدم بی تعارفی است ، لحظه ای مرکز کله خود را می خاراند و عرض می کند : این اصطلاح در مورد افراد مزاحم  و سمج به کار برده می شود مثل شما که با این سوال های چرند و پرندتان مزاحم فکر کردن ما شده اید

! راستی نام خانوادگی شما چیست ؟؟؟

می گویم : « موی دماغ !!»

                                                                                موی دماغ !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 1:22  توسط محمد   | 

حروف یک بار مصرف :

امتحان :   سازی است که امروز نواخته می شود ، اما صدایش آخر سال بلند می شود .

بیست :     از نگاه شاگرد تنبل اصلا نمره نیست .

دفتر :      جاده ای سفید که مجبور است خط بی ربط بعضی ها را تحمل کند .

کتاب درسی : ضد ضربه ، ضد فشار ، توی سری خور ، یک بار مصرف با 9 ماه ضمانت !!

مداد تراش :  ساطور قلم های بی نوا .

تخته سیاه :  روزی صد بار به سرنوشت سیاه خود گریه می کند . ...

تخته پاک کن :  با مهربانی اشک های او را پاک می کند ...

                                                                                    «خروس قندی »

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 15:42  توسط محمد   | 

شعر . . . . .

 

شعر های ناشیانه :

این شعر گویا توی یخچال بوده ، آن قدر روی بخاری بی بخار وبلاگ نگهش داشتیم تا یخیش باز شد . ما که چیزی از آن سردرنیاوردیم با آنکه خودمان گفته بودیمش !! خدا به داد شما برسد ! خدا وکیلی مزه گوشت یخی می ده !!

 

             بگریم یا بخندم !!!

زمستان است  !!                    هوا دم کرده و برفی

دهانم بی تحرک                     بدون تکه حرفی

کتم کوتاه و تنگ است                 و شلوارم مثال پاکنویس دیکته ام ناجور

و کفشم با دهانی بازمی خندد            تو پنداری که خورده بر سرش ساطور

و جوراب پر از سوراخ و تنگم           به پایم می رود با زور

هوا سرد است و برفی توی راه است       کلاهم پاره پاره چون هواکش

تو پنداری که در جنگ                     به جانش خورده ترکش

                        شده مثال آبکش !!!

نگاهم خیره ماند در نگاه کیف بی بندم         نمی دانم به حال خود

                        بگریم یا بخندم !!؟؟

ولش کن ، بی خیالش                       همان بهتر که چشم ها را ببندم

به بازی های این دنیا بخندم                نمی دانی مگر تو

                         که من یک بچه کارمندم !!!!

                                        «  خیار سالادی »

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:0  توسط محمد   | 

گفتگوی ک ا ر ت ن ی ....!!!

      گفتگوی کارتونی :

دوستان و همشاگردی های عزیز ! این ماه به سراغ آقای کاتون قلی آمده ایم تا با ایشان گفتگویی فنی ، هنری ، کارتونی و تربیتی داشته باشیم . البته بر طبق سفارش ور پریده سعی کرده ایم این گفتگو کوتاه و مختصر و فشرده و جمع و جور باشد .

--- لطفا به طور خیلی کوتاه و مختصر و فشرده و جمع و جور شده خودتان را معرفی کنید .

__ بنده به طور کوتاه و فشرده و بسته بندی شده آقای کارتن قلی هستم .

--- لطفا به طور خلاصه و بدون تلف کردن وقت بفرمایید تخصص و شغل شریف شما چیست ؟

__ البته به طور خلاصه وسر بسته و به قول همکاران ، آکبند شده تخصص بنده کارتن شناسی و شغل من خرید و فروش کارتن است .

--- به طور مختصر و مفید برای همشاگردی ها بگویید شما چه نوع کارتون هایی را می خرید و می فروشید ؟

__ کارتن های یخچالی ، تلویزیونی ، تخم مرغی ، شیر خشکی ، پفکی و غیره ای ....

--- باز هم خیلی خلاصه و چکیده نظرتان را درباره کارتون های تلویزیونی بفرمایید .

__ به طور چکیده عرض شود که بعضی از کارتن ها محتوا دارند و اگر چه سنگین هستند ولی خیلی هم محکم و جادار هستند . البته این طور کارتن ها خیلی کم گیر می آیند ، اما بعضی کارتون های تیویزیونی را اگر مفت و مجانی هم به من بدهند ، زیر بارشان نمی روم بسکه بی محتوا و چرند و پرند و شل و ول هستند ، فقط به درد سازندگانشان می خورند .

--- مثلا....؟

__ مثلا همین کاتون فوتبالیست ها که دیگر گندش را بالا آورده .

---  مودب باشید آقا ! ( البته به طور مختصر و خلاصه )

__ معذرت می خواهم . آخه کفرمان در آمد بسکه اسم های ژاپنی مثل : باگاشی زوما ، ایشی زاکی و ترشی پیشی شنیدیم  بسکه عکس های اجق وجق دیدیم و بسکه صداهای نکره پکره شنیدیم . آخه این هم شد کارتون !!؟؟ اگر خود بنده بنشینم پای این کار صد مرتبه  از این بهترش را می سازم .

--- نظر بچه ها به طور خلاصه چیست ؟

__ بچه ها هم که الهی قربانشان بروم عین طوطی همه چیز را تکرا ر می کنند . مثلا این اصغری ما دیروز کیف اکبری را ببر آسا گرفته و یک شوت چرخشی رعد آسا کرد اما به جای گل زدن گلدان را زده آن هم گلدانی را که یادگار سفر ژاپن بود .

--- ببخشید که به طور مختصر عصبانی شدید . حالا به طور سر بسته و چکیده بگویید کارتون خوب باید چگونه باشد ؟

__ خوب به خلاصه باید ظریف باشد ، سروته داشته باشد ، استاندارد باشد ، بنجل نباشد ....

--- نفهمیدم منظورتان کارتن مقواییه یا کارتون تلویزیونی ؟

__ ای بابا به طور مختصر خیلی شوتی !!

--- ببخشید ما فکر کردیم که فقط زبان فارسیه که اشکال داره ولی مثل این که زبان انگلیسی هم بعله ....!!

 

                                                                         « مصاحبه از : زبون بسته

                                                                            مصاحبه گر : ورپریده »

 ما که خودمون ما این آقا مصاحبه کردیم متوجه نشیدیم منظورش کدوم کارتون یا کارتنه ....

اگه شما فهمیدید ما رو هم از این بلاتکلیفی و گیجی در بیارید ..!!!

«با تشکر . روابط عمومی ـ آلو بخارا »

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:34  توسط محمد   | 

زنگ انشا

موضوع انشا:علم بهتر است یا پفک !!؟؟ْ!!؟؟ 

 

 از قسمت های روزنامه سقفی ما زنگ انشا است . البته شما دانش آموزان عزیز و محترم می دانید که انشا چیز خوبی است و با ادبیات ارتباط دارد . اما انشا نویس خوب مثل گوشت کوپنی کم پیدا می شود . در اینجا قسمتی از انشای «روده دراز » را با هم تحمل می کنیم .

 

ای آموزگار عزیز ! که الهی جانمان فدای نوک قلم مبارکتان گردد که درون آن نمره های 20 نهفته است ، موضوعی که برای انشا ما داده اید بسیار ساده و پیش پا افتاده است  و سال هاست که معلمها این را می پرسند و همشاگردی ها چشم بسته درباره اش قلم می زنند .

 

پدر عزیز و پدر بزرگ عزیزترمان می گویند : « آن وقت ها از ما می پرسیدند علم بهتر است یا ثروت و حالا با گذشت زمان و پیشرفت علم ، می پرسند : علم بهتر است یا پفک ؟!» البته و صد البته معلوم است که علم بهتر است چون اگر علم نبود یا پیشرفت نکرده بود ما هنوز هم که هنوز است آلو خشک و نخود چی کشمش و تنقلات طبیعی می خوردیم . اما با پیشرفت علم و اختراع برق و دستگاه های تمام اتماتیک و کامپیوتر ، اکنون به بهترین تنقلات مصنوعی از جمله پفک دست یافته ایم .

تازه !!! از آنجا که در تلویزیون از خروس خوان تا بوق سگ آگهی های رنگارنگ در مورد انواع پفک نمکی ، بی بی نمکی ، چاخان نمکی ، جو جو نمکی  و پفک الکی می شود ، و هیچ تبلیغی در مورد علم نمی شود ، می توان نتیجه گرفت که علم بهتر است . هر چند پدران و مادران به خاطر جیبشان و آینده ما دائم به ما پند می دهند که خوردن پفک باعث می شود که ما بچه ها هم پفکی و تو خالی از آب در بیایم ، اما کو گوش شنوا !! شاعر در این باره می فرماید :

 

                   میازار موری که دانه کش است

                                                              پفک پیش چشمان من کشمش است ...

 

«چاکر شما روده دراز !!!»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:47  توسط محمد   | 

آگهی همکاری !

 

روزنامه سقفی وبلاگ به منظور تکمیل کادر تحریریه خود تعدادی بچه زرنگ را در زمینه های شاعری ، آشپزی ، نویسندگی ، جراحی ، حراجی ، و دیگر رشته های آشی ، چه حر فه ای چه ناشی ، به همکاری دعوت می نماید .

 علاقه مندان می توانند هر چه سریع تر تا قیمت ارسال پاکت های پستی گرانتر نشده مطالب خود را به نشانی مجله بفرستند که اگر به درد سطل زباله نخورد در روزنامه سقفی چاپ شود .

                                                                                                   روابط عمومی ـ آلو بخارا !!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 16:36  توسط محمد   | 

یک سال گذشت ....

بله به همین سرعت یک سال از واقعه تلخ سقوط هواپیمای سی ۱۳۰ می گزره و نه تنها ما بچه های شهرک توحید و مهرآباد بلکه همه مردم ایران این روز تلخ رو فراموش نمی کنن.

ساعت حدود ۲ بعد از ظهر روز ۱۵ آذر سال ۱۳۸۴ در حالی که بعضی ها سر سفره نهار  و بعضی هم منتظر بودن تا پدرشون از سر کار برگرده و با هم مثل همیشه نهار بخورن ...... ولی یه دفعه چی شد ؟؟به قول دوستم که تو کامنتا یه چیزی گذاشته بود در یک لحظه غم   اشک  آتش ......  الان بلوک 52 ترمیم شده و یه یادواره هم کنارش درست کردن ولی خاطره اون روز هیچ وقت از ذهن من و همه کسانی که اون روز اینجا بودن نمی ره . روز بدی بود . خیلی بد ..

خدا بیامرزدشون..

 


 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:3  توسط محمد   | 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

 

میلاد با سعادت هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت امام رضا (ع) را به شما دوستان عزیز و دوستداران آن حضرت تبریک می گوییم .

      (  از طرف دست اندر کاران توحید سی تی و نشریه سقفی )!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 14:24  توسط محمد   | 

شعر های ناشیانه

 

اینم مربوط می شه به نیمکت اول :

 

البته از تاریخ مصرف این شعر کمی گذشته یا شاید هم  بهتر بگم کمی مونده چون زمانش بر می گرده به بخور بخور عید . ولی خوب چاره نیست باید تحمل کرد :

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا پسته و فندق را به دندان شکنم

پسته خوب است ولی حیف درش چون چمدان

بسته است و نتوان پوست ز مغزش بکنم

نکنم رحم به دندان و فشارش بدهم

آنچنان محکم و سنگین که بلرزد بدنم  

پدرم گفت که : ای خیره سر بی انصاف !

تا به کی پول دهم خرج دهانت بکنم ؟

توی انباری چکش هست ، ولی فرزندم !

فکر مهمان کن و این خرج و کتکهای زنم

مادرت را خبری نیست از این وضع گران

باورش نیست که من توی محل پنبه زنم ......

 

بقیه شعر را با عرض پوزش به دلیل شرایط جوی و خانوادگی سانسور کردیم . زیرا بد آموزی داره . عین این سریال های بی سر و ته خارجی که از تلویزیون پخش می شه . خلاصه بابایمان به ما فهماند که پسته و فندق نخورم و یک جوری به مادرم بفهمانم که زیاد مهمانی ندهد .

                                                                                            «  ملخ الشعرای وبلاگ »

 

 

راستی همه کاره و هیچ کاره این نشریه ، کوچیک شما منم (تینا جون ) . این نشریه روابط عمومی _آلو بخارا ! هم داره . اگه خواستید چیزی ، مطلبی ، شاد ، طنز بزارید توی این نشریه به lilac_king2000@yahoo.com یا sarina_h_n@yahoo.com بفرستید با نام خودتون ثبتش می کنیم . راستی اگر خاطره ای هم دارید که می خواهید واسه بقیه هم تعریف کنید ما یه ایستگاه خاطرات هم داریم بگید به ما ، ما می زاریمش تو نشریه !! تا بقیه دوستان هم بخونن و لذت ببرن .مطالب این نشریه رو هم خودم می نویسم از قبیل شعر، داستان .... با نام های مختلف مثل ملخ الشعرای وبلاگ ، خیار سالادی ، ابوجغجغه ، ..... و اسم های دیگه که حالا عجله نکنید باهاشون آشنا می شید !!!!

منتظر نظرات سازنده شما هستیم !؟!؟!؟!؟!؟!

                            

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 10:47  توسط محمد   | 

مطالب قدیمی‌تر