تبليغاتX
بچه های شهرک توحید

بچه های شهرک توحید

شب, رو سیاه بدی های روز است !!

5 وارونه

   یک 5 وارونه

 

پنج وارونه چه معنا  دارد ؟

       

 دختر کوچکی از من  پرسید

    

   من به او خندیدم

 

گفت : روی دیوار و درختان دیدم

      

 باز هم خندیدم

 

گفت : دیروز دیدم که علی ، پسر همسایه

      

 پنج وارونه به مینو می داد

 

آن قدر خنده برم داشته که

     

طفلک ترسید

 

بغلش کردم و بوسیدم و گفتم :

    

 وقتی که غم ،سقف کوتاه دلت را خم کرد

 

آن زمان می فهمی

        

                   پنج وارونه چه معنا دارد .... !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 15:2  توسط محمد   | 

شعر

توآن شمع شب افروزی نبودی

بهار و عید و نوروزی نبودی

هر آن چه فکر کردم دیدم آخر

تو هم آش دهن سوزی نبودی!!!!!!!

هیچ گاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم

نگاهی سرشار از عشق و صمیمیت و محبت

امروز سالهاست از آن روز می گذرد

ولی تو هنوز برنگشتی................

صدایت در گوشم زمزمه می شود

نگاهت در ذهنم مجسم

ولی..................

من تو را می خواهم

نه خیالت را................

صدا کن مرا.......

با همان صدایی که مدتها منتظرشم

نگاه کن مرا.......

با همان چشمهایی که یک عمره حسرت دیدنشو می خورم

دستم را بگیر........

با همان دستایی که سرشار از گرمی وجودته

تعداد ضربان قلبت را بشمار......

همان قلبی که هیچ وقت برای من نتپید!

می دونی چرا رنگ غروب سرخه؟

چون خورشید وقتی می بینه من تو رو دارم آتیش می گیره!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 14:59  توسط محمد   | 

س ه ر ا ب

با مرغ پنهان


حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
در کجاهستی نهان ای مرغ
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخ های شوق ؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادرک بال و پر ؟
هر کجا هستی بگو با من
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن
آفتابی شو
رعد دیگر پانمی کوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی اید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا
روز خاموش است آرام است
از چه دیگر می کنی پروا ؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:46  توسط محمد   | 

Sohrab

نشانی

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
 آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 12:2  توسط محمد   | 

بی صدا در خود شکستم

تا حالا شده به خاطر اينکه کسي صداي شکستن قلبتو نشنوه با صداي بلند بخندي... ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 12:51  توسط محمد   | 

خیلی قشنگه تا آخرش بخون

کاریکلماتور 4

۱. وقتی می خواهم خون گریه کنم قلبم را به چشمم پیوند می زنم .

2. ستارگان بچه های سرراهی هستند .

3. برای اینکه قفس مزه محبوس بودن را بفهمد آن را داخل قفس بزرگتری قرار دادم.

4. پرنده محبوس آئینه را شکست تا دو پرنده را در قفس نبیند .

5. مضحک تر از این نیست که پرنده اختیار در قفس خودش را هم ندارد .

6. پرنده سعی می کرد طوری بایستد که لااقل سایه اش بیرون قفس بیافتد.

7. پرنده ای که روی تنگ ماهی نشسته بود به ماهی گفت « پرواز کن سقف قفست خراب شده است ».

8. غم ، سیفون اشکم را کشید .

9. وقتی چشم پرنده به گربه افتاد از میله های قفس تشکر کرد.

10. فواره آب را به هوا تزریق کرد.

11. به عقیده گیوتین سر انسان زیادی است .

12. برای اینکه خورشید را تحقیر کنم در جشن تولدش شمع روشن کردم .

13. ساعتم وقتی به خواب می رود خواب ساعت زنانه می بیند .

14. پرنده از ساق پایش متنفر است چونشباهت زیادی به میله های قفس دارد .

15. سیم تلفن مشغول سخن چینی بود .

16. اغوشش به اندازه ای گرم بود که بدنم تاول زد .

17. معشوقه ی جفا پیشه هوای چشمانم را بارانی اعلام نمود .

18. بدن شب را با چراغ قوه زخمی نمودم .

19. شیشه عمر ماهی همان تنگ آبش است .

20. ابر شبانه ، عاشق آسمان بی ستاره است

 

منبع : وبلاگ زیبای ستاره کوچک خوشبختی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 11:21  توسط محمد   | 

اشک شیشه

Image Hosted By Imagehigh.com

میون تمام عالم عشق موندگاری داشتم

غافل از تمام غمها رویا و خیالی داشتم

حالا موندم تک وتنهامیون سکوت و فریاد

با یه مشت گریه و هق هق توشه روزای فردا

حالا دیگه روزگارم شده پر زخط و وحشت

تمام غمهای عالم اومدن موندن کنارم

اونا میگن که شنیدن که تو رفتی از بر من

اومدن تنها نمونم تا تمام روزگارم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:41  توسط محمد   |